‏نمایش پست‌ها با برچسب روشنفکر و روشنفکری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روشنفکر و روشنفکری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه

۱۳۹۵-۰۷-۱۲- ناخلف باشم اگر... اصلاً چیزی بفروشم!

- می‌گما، دایی...
- جون دایی! چی می‌گی؟
- داشتم فک می‌کردم که شاید همونقدر که دولت‌های بزرگ از این که یه دشمنای کوچیک ولی فعالی داشته باشن، خوششون می‌آد، آدم‌های مترقی هم کم‌کم از اینکه یه قدرت بزرگ مقتدر بالاسرشون باشه که گاهی اذیتشون کنه بدشون نیاد...
- چی؟!... اصن حواست هست چی داری می‌گی؟!
- خب داریم حرف می‌زنیم دیگه...
- نخیر... حرف نمی-زن-*یم*!... *تو* داری شروور می‌گی!... 
- منظورم اینه که...
- فهمیدم چی گفتی... دیگه تکرارش نکن!... دولت‌های بزرگ کلی اختیارات و قدرت و یدبیضاء دارند، یه تیکه‌اش هم می‌ذارن که چند تا گروه و گروهک توش ورجه‌وورجه کنن... اما آزادیخواهان مترقی همیشه همۀ هست و نیستشون زیر یوغ استبداد بوده و رنج و عذاب کشیدن و خون دادن و... اونوخ تو یه الف بچه اینجوری درباره‌شون چرند می‌بافی؟
- ... 
- کدوم خری گفته بچۀ حلالزاده به دایی‌اش می‌ره؟!... من نمی‌فهمم!...
- دایی!... عصبانی نشین!... خب شاید این مترقی‌ها هم... حالا نه همه‌شون... بعضی‌شون... اونایی که زیادی خون نداده‌ان... چندتایی‌شون... کم‌کم در اثر استبداد به این نتیجه برسن که شاید هم واقعاً همۀ قدرت و کشور و حل مسائلش براشون زیاده و کل انتظاراتشون از اختیارات و قدرت و یدبیضاء در محدودۀ همین کارهایی باشه که همیشه کرده‌اند... واردات بحث و فحص و ترجمه و تطبیق و... اونوخ اونها هم یه تیکه اذیت و آزار را می‌ذارن که دولت مقتدر بزنه تو سرشون...
- می‌زنم صدای سگ بدی‌ها... بلند شو... در و پنجره را هم باز کن هوای اتاق عوض شه الان استاد و بقیۀ دوستان می‌آن جلسه شروع می‌شه... زشته این حرف‌ها تو هوا باشه... بجنب!

۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

۱۳۹۵-۰۵-۲۵- ضدروشنفکر منحط!

زلف‌آشفته و خوی‌کرده و هن‌هن‌زن و دنگ، رسید و خودش را انداخت روی صندلی روبه‌روی من... اشاره کرد که «صبر کن نفسم بالا بیاد».
- لوس نکن خودتو!... ما الان قرار داشتیم؟!
- نه... ولی...
- [نگاه شماتت بارم را با تمام نیرو می‌اندازم روی چهره‌اش!]
- [با صدای بلند پچ‌پچ کرد... نمی‌دانم چه‌جوری می‌شود این کار را کرد!... خودتان تجسم کنید!] یکی از بچه‌های دانشکده داشت تراکت پخش می‌کرد، ریختند به قصد کشت زدنش...
- چی؟!... تراکت؟!... الان چه وقت تراکته؟!...
- هیسسس!... یواشتر!...
- کی زدش؟... حراست؟
- نچ...
- نیروی انتظامی؟
- [با یک میمیکی که یعنی «چقدر خنگی!»] نچ...
- لباس شخصی بودن؟
- نه بابا!!... بگم باورت نمی‌شه!
- خب الان من چیکار کنم؟!...
- یه دقه زبون به دهن بگیر...
- [در حال زبان به دهن گرفتن]
- [در حال پچ‌پچ ملایم] ساختمان روبه‌روی دانشکده یک مؤسسۀ فرهنگیه که کلاس و دوره برگزار می‌کنه. ظاهراً جلسۀ مشترکی بود بین همۀ استادای دوره‌های مختلف... تاریخ هنر و بازخوانی هایدگر، تأویل دکارت، هرمنوتیک زیبایی‌شناسی، اخلاق پست‌مدرن، اسطوره‌ها و زندگی ما، جامعه‌شناسی از هگل به قبل و هفت هشت تا دورۀ دیگه... این رفیق ما هم عمداً یا تصادفی امروز را انتخاب کرده بود برای پخش تراکتش. استادها همه با هم داشتن از مؤسسه می‌آمدن بیرون که می‌بیننش و می‌رن جلو و ازش تراکت می‌گیرند و... می‌خونند و... می‌ریزن سرش تا می‌خوره می‌زننش...
- چی؟!... استادا؟!... برا چی آخه؟
- [در حال پچ‌پچ خیلی یواش] بیا بگیر بخون
یک ورق A5 مچالۀ دوباره صاف‌شدۀ بعدش چهارتاشده داد دستم... من هم تحت تأثیر شرایط رعب و وحشت... کاغذ را بردم زیر میز یوااااااشی بازش کردم:
—---
[با قلم ۱۴ سیاه، وسط‌چین]
پلاتفرم کلان روشنفکری و تجدد در ایران هزارۀ سوم

[با قلم ۱۲ نازک، راست‌چین]
1) روشنفکر و متجدد باید، علاوه بر زبان مادری و زبان فارسی، یک زبان زندۀ دنیا (به ترتیب انگلیسی، اسپانیایی، آلمانی، فرانسه، عربی، ایتالیایی... و تقریباً همین) را بلد باشد (به ترتیب) بخواند، بنویسد و حرف بزند.
تبصره: معلمان زبان روشنفکر و متجدد باید به شاگردان خود امکان انتخاب بین دو برنامۀ درسی را بدهند:
الف) زبان برای مهاجرت (با تأکید بر مصاحبۀ گزینش سفارتی)
ب) زبان برای روشنفکری و تجدد (با تأکید بر اول خواندن، بعد نوشتن، آخرش هم حرف زدن)
2) روشنفکر و متجدد نباید دست خود را به ترجمه آلوده کند (مگر رمان، شعر، تاریخ، سفرنامه، کتب فنی و علمی به‌جز فلسفه و علوم انسانی!)
3) روشنفکر و متجدد باید همۀ کتاب‌هایی را که به زبان اصلی در اختیار دارد یا به دستش می‌رسد برای اسکن و اشتراک رایگان به صورت eBook در اختیار سایت‌های ذی‌صلاح قرار دهد.
4) روشنفکر و متجدد نباید نق‌نق کند؛ اگر توانست کاری کند بکند، نتوانست برود سفر و عشق و حال.
5) روشنفکر و متجدد نباید ایران را با هیچ جا مقایسۀ ارزشی کند؛ مگر به نیت برشمردن ویژگی‌ها (با هرگونه مقایسۀ ارزشی زیرزیرکی و پنهان مطابق مقررات برخورد خواهد شد!).
6) روشنفکر و متجدد نباید حرف‌های دیگران را تکرار کند؛ فقط مجاز است به آن حرف‌ها ارجاع دهد (یک چیزی مثل hyperlink در سایت‌های اینترنتی؛ کپی پیست موقوف!)
7) روشنفکر و متجدد باید به شکل مؤثری در شناخت و تبیین منطق تطور و تحول اطرافیان غیرروشنفکر و/یا غیرمتجدد خود نقشی ایفاء کند (وگرنه آن زبانی که یاد گرفته و آن کتاب‌هایی که در دسترسش بوده بخورد توی سرش که به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد این جور روشنفکر متجدد علاف!)
تبصره: «شکل مؤثر» متعاقباً در بخشنامه‌های اجرایی تصریح خواهد شد
8) فعلاً همین
—---
کاغذ را تا کردم یواشکی پس‌اش دادم.
- حقش بود! ضدروشنفکر منحط!...

۱۳۹۵ مرداد ۱۶, شنبه

1395-05-17- صدایی از دور

آن روزها هنوز این حرف‌ها اینجاها به گوش کسی نخورده بود که «بال‌زدن پروانه‌ای در بوئنوس آیرس می‌تواند موجب بروز گردبادی در پکن بشود»... (یا شاید بال‌زدن پروانه در پکن بود و گردباد در فلوریدا)... اما این را جایی خوانده بود که نوسانات مدار زمین و سیارات منظومۀ شمسی به دور خورشید ناشی از نیروهای جاذبۀ خفیفی است که ستارگان منظومه‌های مجاور بر آنها اعمال می‌کنند... و این را مثال می‌آورد که پشت‌بندش بگوید «چو عضوی به درد آورد روزگار»... و همیشه هم اولش اشتباهی می‌گفت «چو دردی...» بعد درستش می‌کرد «چو عضوی...» من چندبار سعی کردم همان «چو دردی...» را ادامه دهم و چیز خنده‌داری باهاش بسازم اما نشد!... خنده‌دار که هیچ، معنی‌دار هم نشد!... اگر الان بود می‌گفتم «چو دردی ز تو در نیارد دمار؛ دگر عضوها را به خودشان گذار» (خودشان، به سکون دال)... که هنوز هم نه خنده‌دار است نه چندان معنی‌دار...
اما خب، آن روزها الان نبود و من با دهان باز از تحسین حرف‌هایش را داغ‌داغ می‌نوشیدم که با شور و حرارت می‌گفت هر شب از فکر این که در حلبی‌آبادهای مکزیکوسیتی کودکی گرسنه سر به بالین می‌گذارد، دچار کابوس باید شد... از این «باید شد»ِ آخرش خیلی حال می‌کردم!... ولی هر بار دل تو دلم نبود که بگوید «می‌شوم»... اگر می‌گفت عزا می‌گرفتم که «پس من چرا نمی‌شوم؟»... اما «باید شد» یک پروژه بود... یک کاری که باید بشود و هنوز نشده و تا بشود هم خدا بزرگ است.
برای او اما این معنی‌ها را نمی‌داد... «باید شد» معنی‌اش این بود که «من که می‌شوم، هیچ! شماها هم همه باید بشوید»... و «اصلاً می‌دانید؟!... شُدید، شُدید، نشدید هم نشدید،... بقیه‌اش مهم است: باید کاری کرد که ریشۀ ستم خشک شود!»... ببینید! من بچۀ روستا هستم و تا یاد دارم پدر و عموهایم پوست دست و صورتشان را زیر آفتاب چرم می‌کردند تا دو قطره آب پای درخت برسانند و کسی «ریشه‌خشک‌کردن» یادمان نداده بود. اما، خب! زده بود و هردومان شده بودیم دانشجوی جامعه‌شناسی دانشگاه تبریز و با ته‌ماندۀ کمک‌هزینۀ تحصیلی‌مان، تعطیلات عید را آمده بودیم بم و بر بالکن مهمانسرای جلب سیاحان توی پشه‌بند دراز کشیده بودیم و حرف حرف آورده بود...
سال‌ها بعد یکی از همان عضوهایی که روزگار به درد آورده بودش، یا توی حلبی‌آبادهای گود کوره‌پزخانه سر گشنه بر بالین گذاشته بوده بود، یا توی دهات ما بیابان بیل می‌زده بود... خلاصه یکی از همین‌هایی که این رفیقمان می‌خواست به خاطرشان ریشۀ ستم را خشک کند، لوش داد و حالا توی صف سی‌تی‌آنژیوی بیمارستان قلب همدیگر را پیدا کرده بودیم و داشت می‌گفت «دانشمندان علم آشوب می‌گویند بال‌زدن پروانه‌ای در... [پکن را نمی‌گفت، می‌خورد... مکث می‌کرد... بعد می‌گفت]... مکزیکوسیتی می‌تواند موجب بروز گردبادی در فلوریدا بشود»... کاری هم نداشت به این که پکن امروز که دیگر این حرف‌ها را ندارد و تازه مکزیکوسیتی تا فلوریدا که راهی نیست... بیشترش هم خشکی است... گردباد از اقیانوس اطلس بر فلوریدا می‌کوبد... به اینها کاری نداشت... می‌گفت هرشب از اینکه صلح جهانی در خطر است دچار کابوس می‌شود... گفتم «صدایت کردند استاد، کت‌ات را بده من، برو داخل»... آدم می‌شود همۀ عمرش صداهای نزدیکش را نشنود و گوشش به بال‌زدن پروانه در جاهای دوردست باشد؟!... اه!

1395-05-17- صدایی از دور

آن روزها هنوز این حرف‌ها اینجاها به گوش کسی نخورده بود که «بال‌زدن پروانه‌ای در بوئنوس آیرس می‌تواند موجب بروز گردبادی در پکن بشود»... (یا شاید بال‌زدن پروانه در پکن بود و گردباد در فلوریدا)... اما این را جایی خوانده بود که نوسانات مدار زمین و سیارات منظومۀ شمسی به دور خورشید ناشی از نیروهای جاذبۀ خفیفی است که ستارگان منظومه‌های مجاور بر آنها اعمال می‌کنند... و این را مثال می‌آورد که پشت‌بندش بگوید «چو عضوی به درد آورد روزگار»... و همیشه هم اولش اشتباهی می‌گفت «چو دردی...» بعد درستش می‌کرد «چو عضوی...» من چندبار سعی کردم همان «چو دردی...» را ادامه دهم و چیز خنده‌داری باهاش بسازم اما نشد!... خنده‌دار که هیچ، معنی‌دار هم نشد!... اگر الان بود می‌گفتم «چو دردی ز تو در نیارد دمار؛ دگر عضوها را به خودشان گذار» (خودشان، به سکون دال)... که هنوز هم نه خنده‌دار است نه چندان معنی‌دار...
اما خب، آن روزها الان نبود و من با دهان باز از تحسین حرف‌هایش را داغ‌داغ می‌نوشیدم که با شور و حرارت می‌گفت هر شب از فکر این که در حلبی‌آبادهای مکزیکوسیتی کودکی گرسنه سر به بالین می‌گذارد، دچار کابوس باید شد... از این «باید شد»ِ آخرش خیلی حال می‌کردم!... ولی هر بار دل تو دلم نبود که بگوید «می‌شوم»... اگر می‌گفت عزا می‌گرفتم که «پس من چرا نمی‌شوم؟»... اما «باید شد» یک پروژه بود... یک کاری که باید بشود و هنوز نشده و تا بشود هم خدا بزرگ است.
برای او اما این معنی‌ها را نمی‌داد... «باید شد» معنی‌اش این بود که «من که می‌شوم، هیچ! شماها هم همه باید بشوید»... و «اصلاً می‌دانید؟!... شُدید، شُدید، نشدید هم نشدید،... بقیه‌اش مهم است: باید کاری کرد که ریشۀ ستم خشک شود!»... ببینید! من بچۀ روستا هستم و تا یاد دارم پدر و عموهایم پوست دست و صورتشان را زیر آفتاب چرم می‌کردند تا دو قطره آب پای درخت برسانند و کسی «ریشه‌خشک‌کردن» یادمان نداده بود. اما، خب! زده بود و هردومان شده بودیم دانشجوی جامعه‌شناسی دانشگاه تبریز و با ته‌ماندۀ کمک‌هزینۀ تحصیلی‌مان، تعطیلات عید را آمده بودیم بم و بر بالکن مهمانسرای جلب سیاحان توی پشه‌بند دراز کشیده بودیم و حرف حرف آورده بود...
سال‌ها بعد یکی از همان عضوهایی که روزگار به درد آورده بودش، یا توی حلبی‌آبادهای گود کوره‌پزخانه سر گشنه بر بالین گذاشته بوده بود، یا توی دهات ما بیابان بیل می‌زده بود... خلاصه یکی از همین‌هایی که این رفیقمان می‌خواست به خاطرشان ریشۀ ستم را خشک کند، لوش داد و حالا توی صف سی‌تی‌آنژیوی بیمارستان قلب همدیگر را پیدا کرده بودیم و داشت می‌گفت «دانشمندان علم آشوب می‌گویند بال‌زدن پروانه‌ای در... [پکن را نمی‌گفت، می‌خورد... مکث می‌کرد... بعد می‌گفت]... مکزیکوسیتی می‌تواند موجب بروز گردبادی در فلوریدا بشود»... کاری هم نداشت به این که پکن امروز که دیگر این حرف‌ها را ندارد و تازه مکزیکوسیتی تا فلوریدا که راهی نیست... بیشترش هم خشکی است... گردباد از اقیانوس اطلس بر فلوریدا می‌کوبد... به اینها کاری نداشت... می‌گفت هرشب از اینکه صلح جهانی در خطر است دچار کابوس می‌شود... گفتم «صدایت کردند استاد، کت‌ات را بده من، برو داخل»... آدم می‌شود همۀ عمرش صداهای نزدیکش را نشنود و گوشش به بال‌زدن پروانه در جاهای دوردست باشد؟!... اه!

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

1390/04/09- درد مشترکی به نام «درد مشترک»

این سرود را یادتان می‌آید؟...
«همرااااااااااه شو عزیـــــــــــز (دو بار!)
تنها نمان به رـَـَـَـَـَـَـَـَـَـَ ه
کاین درد مشترـَـَـَـَـَـَـَـَ ک
هرگز جدااااااا جدااااااا
درمان نمــــــــــــــــــــــــــــــی‌شود»...

بگذارید آخرش را همین اول بگویم: مرد تصور می‌کرد که نسبت «مشترک» به «جداجدا» و «تنها» مانند نسبت «مویز» است به؟... آفرین!... پاسخ درست «غوره» است!!

این مصداقی است از همان «ایجاز مخل» که در بخش‌های پیشین به آن اشارتی رفت!... حالا سعی می‌کنم برایتان توضیح بدهم منظورش چی بوده.

آن قدیم‌ها که مسألة اصلی همة شیربچگان عالم روشنفکرانِ گردن-در-پوستة-سفید-تخم-گیرکرده، این بود که بالاخره چگونه انسان قرار است از اینی که هست غول‌تر بشود، یک چیزی بود به نام «جامعة اشتراکی اولیه» که آن «اولیه»اش حکایت از این داشت که «ثانویه»ای در راه است که در آن انسان‌ها (حداقل بعضی‌شان) حکماً به غول‌های بی‌شاخ و دم تبدیل می‌شوند و دمار از روزگار ناغول‌ها درمی‌آورند، اگر آنها هم بخواهند غول بشوند.

آن «اولیه» یک جورهایی مثل فردوس برین در قصص دینی بود با این تفاوت که جمعیتش از دو نفر خیلی بیشتر بود و اصلاً هم اینجور نبود که راست راست راه بروی و از هر درختی (جز آن که ممنوع بود) دلت خواست میوه بچینی و مثل مرفهان بی‌درد بخوری و عین خیالت نباشد! در این «اولیه» باید جان می‌کندی (چنان که آلکسی گریگوریویچ استاخانف در دالان‌های معادن کادیِوکا، کَند!... «ویکی‌پد! دوسِّت داریم!!») تا هم از سرما و گرسنگی تلف نشوی و هم این که مدال بگیری و به مدارج عالیة تَغَوّل (واژه‌ای جعلی، به معنی غول شدن!) نایل شوی... و باقی قضایا.

اممممممما!... یک چیز بسیار دل‌انگیز در آن «اولیه» بود و آن احساسی است به نام «خودبادیگران‌همان‌یکی‌انگاری» که اصلاً آن روزها هنگامه می‌کرده: بچه-نئاندرتال‌ها هر شب، بعد از یک روز تلاش بی‌امان و «نوشیدنی جبین»(!)، بانشاط و فرح‌آلود، دور آتش گرد می‌نشستند و سرودهای انقلابی می‌خواندند و گوشت شکاری را که هرکس (به اندازة توانش) با خودش آورده بود با هم کباب می‌کردند و هر کس (به اندازة نیازش) می‌خورد و شب قبل از خواب توی دالان‌های غار راه می‌افتادند و صداشان را سرشان می‌انداختند و عربده می‌کشیدند که «استثمار نابود است!! استفراغ ممنوع است!!» (قسمت اول شعار را احتیاطاً می‌دادند، چون در آن روزگار باور عامه بر آن بود که هنوز استثمار اختراع نشده است! اما قسمت دوم از آن رو بوده که آن روزها هم عده‌ای بودند که حال‌شان از «مناسبات اجتماعی» به هم می‌خورده و روی در و دیوار غار بالا می‌آوردند و کثافت‌کاری می‌کردند و مخل نظم می‌شدند و گویا ژان پل سارتر هم در این باره رمانی نوشته که من نخوانده‌ام!)

قرن‌ها، بل هزاره‌ها، از آن زمان گذشت و نفهمیدیم (مرد هم نمی‌دانست!) چه موقع این صفت «مشترک» که همه‌اش لطف و خوبی و سرزندگی و ترنم ازش می‌تراوید، چسبید به «درد» و حالا دیگر ور هم نمی‌آمد: همه متفق‌القول بودند که توی این «خراب‌شده» از یک «درد مشترک» رنج می‌برند. یک جوری که انگار اینجا تا همین چند ماه پیش اسمش «سالم‌آباد» بوده و یکی آمده «خراب»اش کرده و همه «مشترکاً» با هم «درد»شان گرفته! حالا این که آیا «خرابکار» مربوطه هم کلاً رفته یا همین‌جاها یک جایی قایم شده یا با بقیه هم‌ناله شده برای این که یک وقت لو نرود و رسوا نشود؟... کسی نمی‌داند!

از طرف دیگر مرد می‌دانست که، به شکل مشکوک و عجیبی، در جاهای دیگری از کرة ارض، آدم‌هایی زندگی می‌کنند که مثل ما یک جفت گوش و چشم و یک دهان و دو دست و دو پا سایر اعضاء و اندام‌ها را دارند به اضافة یک چیز دیگری به نام «فردیت» که هر چه گشته بود نفهمیده بود کجای بدن‌شان سبز شده است، اما در بودنش تردیدی نبود. و بعد این که آنها چون ثروتمند نبودند، باید به هر بدبختی‌ای هم که شده، ارزش تولید می‌کردند، حالا این وسط صاحب علم و فناوری هم شدند که (نه این که کلاً بد باشد، اما معلوم هم نیست بی‌ضرر باشد و به هر حال به خوبی عشق و معنویت و عرفانی که در وجود ما زبانه می‌کشد نیست و «خورشید شعله‌ای است که در آسمان گرفت») و طبعاً حکامشان هم حواسشان بود که بقاء خودشان و تداوم تأمین خرج و برج دستگاه حکومتی‌شان وابسته به همین فردیت‌هایی است که ارزش تولید می‌کنند... خلاصه این که آن مردمان چون وسع‌شان نمی‌رسید که «درد مشترک» داشته باشند، ناچار یک چیزهایی داشتند به نام «تشکلات» که آنجا می‌رفتند و فردیت‌های‌شان را به هزار زور و زحمت به هم می‌تابیدند و ازش طناب درست می‌کردند تا از چاه و چاله‌های فراراهشان دربیایند. یک شیرین‌کاری‌ای هم بلد بودند که اسمش را گذاشته بودند «هم‌افزایی» که خیلی با آن «خودبادیگران‌همان‌یکی‌پنداری» (اون دفعه گفتم «انگاری»!!) فرق داشت و درش اصلاً و ابداً از آن فضای صمیمیت و همدلی و صفا و اشراق و یکرنگی‌ای که در غارهای اولیه دیده بودیم، خبری نبود.

باری!... مرد فراموش نکرده بود (ما هم یادمان نمی‌رود) که در فاصلة آن «اولیه» و این «درد مشترک» خیلی چیزهای ناب و ارزشمند در این «خراب‌شده» روییده و به بار نشسته است که شعر و ادبیات و قنات و صنایع مستظرفه و مثلث خیام و جبر و مقابلة خوارزمی و غزلیات و مثنوی مولانا و شماری دیگر از مفاخر از آن دست‌اند. اما خب! رابطة فرد و جمع مثل آن جاهای دیگر نشده!... فدای سرمان!... نشده دیگر!... ما فردیت‌مان اینجوری است که هر کداممان یک گلیمی داریم که باید سعی کنیم در زلال‌ترین قسمت رودخانه بشوییم و از آب بیرون بکشیم، بعد دور هم که جمع شدیم ته دلمان از زرنگی و هوش خودمان خرسند بشویم و درد مشترکمان را فریاد بزنیم.

در حقیقت فردیت ما از فردیت آنها خیلی هم بهتر است چون اول این که پنهان و مستور است و در معرض دید همگان نیست و دوم این ما به ازایش هم «درد مشترک» است که همه‌مان خوب مراقبیم که یک وقت کسی نیاید و روشن به زبان آدمیزاد تعریف و تصریح کند که اصلاً این درد مشترک چیست و واقعاً چقدر مشترک است؟ آن مردم دیگر (که وسع‌شان به «درد مشترک» نمی‌رسد) در کنار «فردیت»شان یک اندام دیگری دارند به نام «مسؤولیت» که ما، شکر خدا، از آن بی‌نیازیم. در واقع اینجوری است که اگر «درد مشترک» ما یک قدری ساکت شود، ناخودآگاه جمعی‌مان مضطرب می‌شود که نکند یکی از این روزها عاقبت مجبور شویم «مسؤول» چیزی باشیم!... بعد به هر ترتیبی شده یکی را پیدا می‌کنیم که این «خراب‌شده» را خراب‌تر کند و «درد مشترک»مان را تازه کند و ما برویم گلیم‌مان را از آب بیرون بکشیم و دور هم بنشینیم و از زرنگی خودمان مسرور، درد مشترکمان را فریاد بزنیم.

مرد اصلاً بلد نبود کم حرف بزند!!... آسمان و ریسمان را به هم می‌بافت و تا یک نصف کاسه آبگوشت ساده را با سس‌های مختلف توی هفت جور ظرف نمی‌ریخت، دلش نمی‌آمد بنشیند سر سفره... اما درد اصلی‌اش (شما را به خدا از من نشنیده بگیرید، ها!) این بود که چرا «کافه» نداریم و جایش «محفل» می‌زاییم؟! چرا درد مشترکمان این نیست که فردیت‌های‌مان را، همراه با مسؤولیت احترام به فردیت دیگری، عیان و آشکار، از حجاب تقیه و «خطاپوشی» و تظاهر و تکلف بیرون بیاوریم و به جای نیش و متلک و غیبت و قضاوت‌های اخلاق‌گرایانة سریع و حکم‌های بی‌رحمانة قاطع دربارة «هم‌دردان مشترک»، واژگان و دستور زبان لازم برای همزیستی فردیت‌هامان ابداع و تدوین کنیم؟

آیا استبداد، بهانه است؟ مرغ است؟ یا تخم‌مرغ؟... من که نمی‌دانم!... شما شده تنهایی توی یک اتاق به چیزی فکر کنید و یا مطلبی را بخوانید و با صدای بلند بخندید؟ یا با خودتان بلند بلند حرف بزنید؟ تعجب نمی‌کنید که چرا دارید با کسی که آنجا نیست ارتباط برقرار می‌کنید؟... آیا پیش نیامده که در خلوت خودتان چیزهایی را که دلتان می‌خواسته و فرصت نشده یا نتوانسته‌اید در فلان نشست بحث و جدل، به مخاطبتان بگویید، حالا که نیست با خیال راحت برای طرف بحث فرضی‌تان بلبل‌زبانی کنید؟ (نکند فقط من این کارها را می‌کنم؟!!)

آری! یکی از دردهای مشترک ما همین مفهوم «درد مشترک» است که آدم‌ها اول مثل نخ تسبیح خودشان را با آن به هم وصل می‌کنند، بعد گره‌اش که بسته شد شروع می‌کنند به کشیدن دانه‌ها به این طرف و آن طرف... مهم هم نیست که از دوازده‌سالگی داستایوفسکی خوانده باشند یا پست مدرنیسم را تا بیخش جویده باشند یا با ژان لوک گودار فالوده بخورند.

هیچ درد مشترکی بدون آن که اول صاحبان درد جدا جدا خودشان را پیدا کنند، درمان نمی‌شود و از آنجا که مرد یادش نمی‌آید در این مورد شعرواره‌ای سروده باشد، بنده نیابتاً چند سطری من باب حسن ختام مصدع اوقات بزرگواران می‌شوم:

در زیر کلاه تنهایی

انزوای غریبی است:
کلاه‌خودهای ذهن متعارف را
که بر نرمای روح نامتعارف آدمیان
پینه بسته است
لمس می‌کنم
بی اشمئزاز یا اکراه
تا سرحد نوازش

و تا آنجا که بازمی‌شناسم حتی
بر نرمای نامتعارف آستر کلاه خود
پینه‌هایی را
که روحم را می‌زند

چون توأمانی غریب
من نیز با خود
در میان این همسانان نایکسان
زندگی را
به تنهایی
گام می‌زنیم
به دنبال کلاه‌های ماهوتی!

20 اردی‌بهشت 1387

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

1389/12/29 - حکایت یک کافه-پاتوق-محفل - 2

تا آنجا گفته بودیم که «کافة ناپیوستة خصوصی»ای به نام «سشنبشبهایشبشعر» دائر شد. و بشنوید از ادامه این حکایت... 

دوستان می‌آمدند و دوستان دیگری را هم با خودشان همراه می‌آوردند، اما به ندرت؛ و تازه همواره خود را ملزم هم می‌دیدند که از مرد و زن کسب اجازه کنند. حال آن که این «کافه‌داران ناپیوسته» از اولش هم خواهش کرده بودند هر کس هر که را شایسته و سازگار با این جمع تشخیص می‌دهد، کارت بلانش دارد که دعوتش کند. اینها اصولاً گزینش بلد نبودند! بعد هم حالا گیریم شما زنگ زدید به من و گفتید «می‌خواستم اجازه بگیرم یکی از دوستانم که خیلی هم شعر دوست دارد را با خودم بیاورم»، خب! من چی بگم؟!.... پرسشنامه بفرستم پر کند و بعد تحقیق محلی کنیم و رزومه‌اش را بگیریم؟... به هر حال، هر چه بود، هم پرسش و هم پاسخ همواره دوستانه بود و در رعایت و ملاحظة جمعی. اما همینجا یک نکته وجود داشت: این کافه، کافه نبود! جز بعضی کافه‌های ممالکی مثل آفریقای جنوبی که، بر درش نوشته بودند «ورود سیاهپوستان ممنوع»، معمولاً ورود به کافه شرایط ویژه‌ای نمی‌طلبد. البته اگر کسی در کافه بدمستی کند یا دعوا مرافعه راه بیندازد، صاحب کافه می‌تواند بیرونش کند... اما همین! کافه رفتن پیش‌شرط ندارد! 

اتفاق جالب دیگری که افتاد این بود که این جمع به سرعت به این عادت جدید گردهم‌آمدن و شعرخواندن «معتاد» شد. یک حس مشترکی وجود داشت و آن این که «به رغم همة زبری‌های روزگار، ما داریم ثابت می‌کنیم که می‌توان ساعات خوشی را انتظار کشید و با شوق و علاقه آغاز کرد و به خوشی به پایان برد و باز از نو!...» و این حس گویی مرهمی بود بر همة تنهایی‌هایی که مشتریان این «کافه»، اعم از باهمسر و بی‌همسر، از آن گریزان بودند. برای گروهی هم آنچه می‌چربید، مؤلفة شعر و ادبی آن بود. اما گروه اول (یا بگوییم مؤلفة اول) وزنش بیشتر بود. 

یکی دو بار چهره‌های جدیدی آمدند و دیگر نیامدند!... نه فقط به این خاطر که انتظارشان از یک «شب شعر» چیز دیگری بود: به گمان مرد، بیشتر به این خاطر بود که به سرعت احساس می‌کردند در صحن یک آرنا وارد شده‌اند و گلادیاتورهای سرخوش، دسته‌جمعی بر آن شده‌اند تا در کنه وجود این تازه‌وارد، آداب سرخوشی به سبک خودشان را (که عمدتاً و به طور گسترده بر طنز و طنازی مبتنی بود) القاء یا بیدار کنند... و خب! این همه کس را خوش نمی‌آمد. به خصوص که طنز می‌تواند خیلی بُرّنده باشد و مجروح کند... که دیگر طنز نیست و پوزخند کام‌شکن و هزالی می‌شود و جلافتی که آقای اسفندیاری درباره‌اش گفته است: 

من چهره‌ام گرفته 

من قايقم نشسته به خشكي 

با قايقم نشسته‌به خشكي 

فرياد مي‌زنم: 

«وامانده در عذابم انداخته‌ست 

در راه پرمخافت اين ساحل خراب 

و فاصله‌ست آب 

امدادي اي رفيقان با من» 

گل كرده است پوزخندشان اما 

بر من، 

بر قايقم كه نه موزون... 

بر حرف‌هايم در چه ره و رسم 

بر التهابم از حد بيرون 

در التهابم از حد بيرون 

فرياد برمي‌آيد از من: 

«در وقت مرگ كه با مرگ 

جز بيم نيستي و خطر نيست، 

هزالي و جلافت و غوغاي هست و نيست 

سهو است و جز به پاس ضرر نيست» 

با سهوشان 

من سهو مي‌خرم 

از حرفهاي كامشكن‌شان 

من درد مي‌برم 

خون از درون دردم سرريز مي‌كند 

من آب را چگونه كنم خشك؟ 

فرياد مي‌زنم: 

من چهره‌ام گرفته 

من قايقم نشسته به خشكي 

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست: 

يكدست بي‌صداست 

من، دست من كمك ز دست شما مي‌كند طلب. 

فرياد من شكسته اگر در گلو، وگر 

فرياد من رسا 

من از براي راه خلاص خود و شما 

فرياد مي‌زنم. 

فرياد مي‌زنم. 

البته برای این که پارتی‌بازی نشود این را بگویم که مرد خودش خیلی اهل اینجور هزالی‌ها و طنزها بود و چه بسا بسیاری کسان را بی‌صدا زخم‌وزیلی کرده باشد... اما چون شخصیت اصلی داستان من است، می‌خواهم اینجا شفاعت‌اش را بکنم و بگویم که همانقدر که، از هراس پذیرفته‌ناشدن، از تنش و آزردن مستقیم پرهیز می‌کرد، به همان اندازه نیز «طنز هدفمند»(!) (که می‌شود نیش و طعنه و کنایه و اینها) را بر خود حرام می‌دانست. همینجا من از قول او از همة کسانی که جایی از طنزهای لوس و آزارندة او رنجیده‌اند عذرخواهی می‌کنم و خواهش می‌کنم نام و نشانی ایمیلشان را برای بنده بفرستند تا خودم مرد را وادار کنم به هر ترتیب که می‌تواند جبران خسران نماید... گو این که این جور رنجش‌ها مثل لیوان بلور است که وقتی شکست با چسب پنج‌قلو هم دیگر لیوان نمی‌شود! 

یک شعاری بود که مرد و یکی از دوستان بسیار صمیمی‌اش (نه: صمیمی‌ترین دوستش) بین خودشان داشتند که عبارت بود از «همه‌چیز فدای طنز»!!... البته هر دوشان می‌دانستند که ظرفیت‌های خودشان و دیگری چیست و مثل همة شعارها یک مقداری (آن بخش «همه‌چیز»اش) خالی‌بندی بود!... ولی خب!... این یک عادتی بود که داشتند و چون هر دو پای ثابت شب‌های شعر بودند، بسیاری اوقات، به قول حکم‌بازها، «اره‌کشی» می‌کردند و یکی این می‌گفت و یکی آن بلندتر جوابش را می‌داد و برای چند لحظه هم که شده، فضای جمع قرق بلبل‌زبانی این دو پسربچه می‌شد. 

دکتری از دوستان زن و مرد، که روانشناس هم بود، در اولین برخورد با این جمع (شاید ماه‌ها بعد از افتتاح کافه!) اظهار داشته بود که برای کسی که تازه وارد این جمع می‌شود، انگار که محور همه چیز حال و هوایی است که شما با خودتان دارید و خیلی کاری به شناختن چهرة تازه‌وارد ندارید. هفته‌های بعد دیگر نیامد!... البته سال‌ها بعد گاهی می‌آمد، اما بسیار گاهی‌گداری (شاید می‌خواست ببیند آیا این جمع هنوز همانقدر به تکرار خودش دلبسته است یا تغییری کرده؟!... نمی‌دانم!... مرد هم نمی‌دانست!) 

واقعاً چنین نبود که این جماعت قرار و مداری با هم گذاشته باشند که تازه‌وارد را عاصی کنند!... بیشتر شاید این بود که فکر می‌کردند اگر جمع، «خودش» باشد، «همان که هست» باشد، تازه‌وارد هم کم‌کم و با آهنگ و ظرفیت خودش وارد حلقه خواهد شد و یخش آب خواهد شد و این بهتر از آن بود که ناگهان ده جفت چشم به او دوخته شود!... حداقل باور مرد تا سال‌ها چنین بود. 

اما بعدها که دچار آن «سکتة مغزی مجازی» شد، تحلیلش بسیار متفاوت شد: داستان آب شدن تدریجی یخ، ظاهر قضیه و بهانه بود!... واقعیت این بود که اعضای این جمع، بیش از آن که به کشف دیگری و دیگران علاقه‌مند باشند، نیازی فردی داشتند به این که «نومتجدد بودن» خود را برون‌ریزی کنند. و از آنجا که هر یک قرائتی بسیار شخصی از «نومتجدد بودن» داشتند، گاهی هم به نظر می‌رسید که دارند با هم «تعامل» می‌کنند و «برخورد اندیشه‌ها» صورت می‌گیرد... اما در واقع هر کس قایق شکستة خودش را می‌راند. 

زبانم لال، یک وقت این تصور پیش نیاید که این جمع یک عده آدم مجنون بودند که خودشان و دیگران را با ادای شعرخوانی، گول می‌زدند!... نه بابا!!... اصلاً این جور نبود. شعرهای بسیاری خوانده شد و همه‌شان بسیار از این که این شعرها را با صدای همدیگر می‌شنیدند خوششان می‌آمد. بعضی‌شان شعرهای خودشان را می‌خواندند. بعضی وقت‌ها، اعضای مطلع‌تر از چند و چون شعر و شاعری، دربارة نکته‌ای در یک شعر حرف می‌زدند و بسیاری از حاضران چیزهایی را یاد گرفتند که نمی‌دانستند... یعنی اصل و اساس این شب‌ها شعر بود و ادبیات: لذت شعرخوانی، لذت آشناشدن با شعرها و شاعران نو یا کمترشناخته‌شده... 

اما مثل هر متنی، یک حاشیه‌ای هم وجود داشت و بسیاری اتفاقات در حاشیة به ظاهر سفید کتاب و با جوهر نامرئی نوشته می‌شد. حالا این که چرا مرد به خودش حق می‌داد که این سفیدی‌ها را تعبیر و تفسیر کند، باید بروید از خودش بپرسید!... شاید به این دلیل که یک چیز موهومی به نام «آزادی اندیشه» وجود داشت که به هر کس اجازه می‌داد، حرفش را هرقدر هم پرت و پلا باشد، بزند و توی دلش نگه ندارد. 

در حقیقت، این اواخر، برای مرد، شب‌های شعر هم شده بود یکی از مصادیق «نابلدی در دوست داشتن ایده‌آل»: احساس می‌کرد که این جمع، و جمع‌های کوچکتری که از دلش درآمده بود، یک چیزی کم داشت و آن توجه به آن موجود زندة دیگری بود که اسمش «رابطه‌مان» بود. خیلی وقت‌ها احساس مرد این بود که وقتی دوستان می‌‌گویند «ما با هم خیلی حال می‌کنیم» در واقع منظورشان این نیست که من و تو و اون و اون یکی و... «رابطه‌مون»، همه با هم حالشان خوب است. منظورشان این بود که «من توی این جمع می‌توانم خودم باشم و بقیه این پذیرش را دارند که من خودم باشم و من هم این پذیرش را دارم که تو و اون و اون یکی... خودتون باشید»... این کم چیزی نیست، ها!... اما «دوست داشتن ایده‌آل» نیست... و به نظر مرد اصلاً «دوست داشتن» نیست: «کولی‌دادن نوبتی» است! 

در واقع مرد از خود می‌پرسید «مگر این که فلانی شعر مولانا را غلط می‌خواند یا بی‌احساس می‌خواند، چقدر اهمیت دارد که باید با ظرافت‌های خراشنده به رخش بکشیم؟»، «مگر این که آن یکی، بارها به هزار زبان گفته که برایش شعر چیز بسیار مهمی است و هربار پیش از آغاز به خواندن شعری که خودش سروده، چند لحظه تأمل می‌کند و حس می‌گیرد و با احساس شعرش را می‌خواند و هر بار که وسط شعرش صدایی یا حرفی یا حرکتی، فضای حسی‌اش را مخدوش و معشوش می‌کند، چهره‌اش در هم می‌رود... مگر ملاحظة او چقدر دشوار است؟»... 

تدریجاً به این نتیجه رسید که این کافه (از اساس که کافه نبود، هیچ!... یک دلیلش هم این بود که، به جای آن که میزهای متعددی باشد و هر چند نفر سر یک میز بنشینند، همه دور سالن پذیرایی می‌نشستند و بعد و به سرعت هر کی «جای خودش» را پیدا کرده بود و کسی روی صندلی دیگری نمی‌نشست و بعد ساختارهای پیچیده‌تری هم در آن ایجاد شده بود: از این قبیل که بعضی از دوستان معتقد بودند که فلانی که دفعة پیش برای بار اول آمد، بهتر است دیگر نیاید!... یا پیش از آن که بهمان از راه برسد، به همان زبان طنز و طنازی، یک «صفحة» مختصری می‌گذاشتند، اما وقتی می‌آمد، همه خوش‌وبش‌کنان و خوب و خوش بودند...) یک خصوصیت بسیار مهم را ندارد: امتزاج و هم‌افزایی! باز یاد درس‌های دبستان و راهنمایی افتاد که فرق مخلوط و محلول را برایش توضیح داده بودند. در حاشیه‌های این جمع که نگاه می‌کرد می‌دید یک موزائیکی است که هر یک از تکه‌های رنگارنگش دودستی تکه‌های دیگر را گرفته‌اند و زیر میز با پا به هم لگد می‌زنند... منتها چون هر کس همانقدر شانس زدن دارد که خوردن... خب! انصاف رعایت می‌شود... نوبتی به هم کولی می‌دادند... اما، به تعبیر او، همدیگر را «چنان که باید» دوست نداشتند. نهایتاً شاید به حضور هم «نیاز داشتند» یا «عادت کرده بودند»... 

کم‌کم سال داشت عوض می‌شد!... وارد آخرین دهة قرن می‌شدند و مرد نمی‌توانست خودش را متقاعد کند که از منظر مرکز آمار (خیابان فاطمی، نبش پروین اعتصامی) به عشق بنگرد و یاد این تصنیف فرامرز اصلانی افتاد: 

دوروغه روز دوباره دوروغه دیگره 

می‌دونی دام محبت از رهایی بهتره 

من و تو همیشه کنج غم می‌مونیم 

من و تو قدر شادی رو نمی‌دونیم 

نه تنها خورشید ما گرمی‌هاشو از دست می‌ده 

آسمون فیروزه رنگی‌هاشو حالا برچیده 

خدایا این مردم کوکی چی می‌گن 

دریغا اینا عاشق نمی‌شن 

خدایا این مردم کوکی چی می‌گن 

دریغا اینا عاشق نمی‌شن 

و این که چگونه و به چه بهانه‌ای می‌شد تناقض آشکار بین آن همه اشعار عاشقانه را که خوانده می‌شد با این فقدان «عشق ایده‌آل» ادامه داد؟ این کافه، در مسیر طبیعی زندگی‌اش، خیلی سریع پاتوق شده بود و بعد محفلی شده بود، مثل سایر محفل‌ها که همه‌شان با هم تفاوت‌هایی دارند!!... محفل خوبی بود!... اما ترکیب مغز مرد آن را تاب نمی‌آورد. پایان آن تقریباً همزمان شد با قصة جدایی مرد و زن و این بهانة آن شد... اما اساس قضیه جای دیگری در وجود مرد بود. از روز اول آغاز این شب‌ها و در برابر پیشنهادهایی که دوستان برای «چرخشی‌کردن» محل گردهم‌آیی طرح کرده بودند، گفته بود که «هر وقت دیگر نتوانستم، خودم می‌گویم»!... دیگر نتوانست و گفت!

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

1389/12/05- یک آدم ضدسنت به یک آدم غیرعادی بدل می‌شود

یک عده‌ای هستند که خودشان به خودشان (و به هم) می‌گویند «روشنفکر» ولی چون نیک بنگری، در واقع فقط(!) «متجدد»ند؛ حتی شاید بهتر باشد بگوییم «نومتجدد»، به قیاس «نوزاد»! یک وقت این شبهه به وجود نیاید که (زبانم لال) می‌خواهم به کاسه‌کوزة «روشنفکرهای اصیل» یا «واقعی» تلنگر بزنم!... از من به‌دور!. نومتجددها معمولاً باسواد هستند و به «دیوار» نمی‌گویند «دیفال» (به «طناب» هم «تناف» نمی‌گویند!). از این هم بیشتر: کتاب‌خوانده هستند، یعنی کتاب‌هایی (بیشتر شعر و رمان) خوانده‌اند. سهراب و فروغ و شاملو و مشیری که هیچ، از قدما هم حتماً غزل‌هایی از حافظ و مولوی را نسبتاً می‌شناسند. تحصیلات دانشگاهی هم معمولاً کرده‌اند (گو این که واقعاً نباید این را جزو شرایط احراز مقام نومتجدد تلقی کرد: نومتجددهای دبیرستانی داریم و مسن‌ترهایی که در اواسط تحصیلات عالیه‌شان هستند یا آن را رها کرده‌اند!) 

باری! مرد هم یکی از این‌ها بود. حرف‌هایش را که گوش می‌کردی به نظرت می‌آمد یک عناد عمیقی با هر چه «سنت» است دارد. در واقع یک جور «ضدسنت» یا شاید فقط «غیرسنتی» بود. این که چه بود روشن نمی‌شد، فقط به استناد اظهاراتش می‌شد گفت که چه نیست! (ظریفی می‌گفت: آنهایی که می‌گویند سیگار را ترک کرده‌اند، به نوعی هنوز وابستگی‌شان را به سیگار حفظ کرده‌اند، چون خودشان را بر مبنای سیگار تعریف می‌کنند... و نتیجه می‌گرفت که آدم برای رهاشدن از قید سیگار باید بتواند «سیگار ترک کردن» را ترک کند!). حکایت خواجه عبدالله و مریدش را هم حتماً شنیده‌اید که به مریدش گفت «پشت سر من راه نرو!» و مرید هر طرف او راه رفت باز شنید «این طرف من راه نرو!» و «آن طرف من راه نرو!»... بالاخره مرید رویش را زیاد کرد و گفت «خواجه! پس چه کنم؟» و ایشان فرمودند «برو راه خودت را پیدا کن و به آن راه برو!»... و خلاصه این که، گذشته از آنچه مرد دربارة خودش می‌گفت، همین که صفت بارز و شاخص او دلزدگی از سنت بود، کافی بود برای این که بشود گمان برد که یک جایی کم خواهد آورد، بدفُرم! 

این را مدتها بود درمورد خودش فهمیده بود، اما نمی‌دانست اگر این شاخه را ول کند، باید دستش (یا دمش؟!) را به کدام شاخه بند کند؟ و لذا تاب می‌خورد و سرگردان بود. از بیرون که نگاهش می‌کردی، به نظر نمی‌آمد، ها! (یعنی، من که تشخیص نمی‌دادم!!) اما در درونش یک موقعی یک چیزی پلقی کرده بود و حالا سال‌ها بود که تلق تلق می‌کرد. 

چون دریافته بود که «فلان‌نبودن» کافی نیست، سعی می‌کرد آن چیزهایی را که واقعاً «بود» بشناسد. اما چون شواهد مربوط به آن چیزهایی که «بود» حجم آن جمجمه‌ای را پر کرده بود که در وسطش یک موجود متکلم قرار داشت که سعی می‌کرد «بشناسد»، ذهنش شبیه ماهی‌ای شده بود که بخواهد آب را «بشناسد»... 

الغرض!... یک موقعی دید دیگر بوی چیزهای سنتی حالش را به هم نمی‌زند، گو این که هنوز از آن خوشش نمی‌آمد. تا وقتی روزگار آدم به تاکسی‌سواری (از نوع خطی و مسافرکش بدوی، نه دربست و آژانس) نیفتاده باشد، قبول این واقعیت برایش دشوار است که بعضی راننده‌ها امکان یا فرصت جوراب عوض کردن هرروزه را نداشته باشند و بوی پا در تمام طول سفر آزارش می‌دهد. بعد که بهش فکر می‌کند می‌بیند، خوب یکی پایی دارد گاز و ترمز و کلاچ را فشار می‌دهد و این هم بوی آن پاست... باز هم دقیقه‌شماری می‌کند که به مقصد برسد و از این بو خلاص شود؛ ولی همین! نه عصبی می‌شود، نه از سوار شدن به تاکسی اکراه دارد، نه موضوع قابل‌عنایتی است دیگر این بوی پا. 

چیزی که به خصوص این تغییر ظریف را در ذهنش تسهیل و تسریع کرد این بود که به نظرش چنین آمد که بعضی نومتجددان، با استحمام منظم و استفاده از انواع رول و عطرهای اصل و مشابه، تمام بوهای بد را از بدنشان زدوده‌اند و قایم کرده‌اند توی مغزشان... با خودش گفت: پس اینجوری هم ممنکه؟!... و از خودش ترسید.

در نتیجه با جدیت بیشتری به دنبال یک شاخة محکم‌تر در ذهنش گشت تا به آن بیاویزد. 

یعنی در واقع اول شروع کرد به «فهمیدن دیگران»... و این بیت که از پدرش شنیده بود دائم در مغزش صدا می‌کرد: آن چیز که هست اینچنین می‌باید / آن چیز که اینچنین نمی‌باید، نیست(1). یکی دوبار که این شعر را برای دوستانش خوانده بود، بر او خرده گرفته بودند که «خب! با این حرف که می‌شود همه چیز را توجیه کرد» و او توی دلش خالی شده بود که «راست می‌گویند، ها!»... بعد باز این صدا می‌آمد توی ذهنش و می‌دید انگار این حرف را نمی‌تواند رها کند. در نتیجه از خودش پرسید «توجیه» یعنی چی؟ 

یاد یک مصاحبه‌ای که از دکتر یا پروفسور منصوری(؟) در رادیو (رادیو فرهنگ بود گمانم) افتاد. ایشان از دانش‌آموختگان فیزیک در برکلی و شاگرد بازماندگان نسل بزرگان اوایل قرن بیستم در عالم فیزیک بوده. مصاحبه‌کننده از او در خصوص اعتقادات مذهبی‌اش سؤال کرده بود و او پاسخ داده بود که (نقل به مضمون) حیطة علم، حیطة توضیح چگونگی جهان است؛ اما آنجا که پرسش چرایی به میان می‌آید، علم خودش را کنار می‌کشد. 

مرد فکر کرد شاید تشابه این دو کلمه و اختلاف یک صدا (ج و ض) با مخرج مشابه باعث یک باریکة لغزنده‌ای در ذهن می‌شود و تفاوت میان «توضیح» و «توجیه» مخدوش می‌شود. پشت هر توجیهی یک فکر «ارزشی»، یک ارزش‌داوری، نهفته است. چیزی را که توجیه می‌کنیم، موجه می‌شود و این وجهه همواره به یک ارزش، یک خیر، یک چیز خوب، ارجاع می‌دهد. از این هم فراتر: معمولاً چیزی را توجیه می‌کنیم که ظاهرش ضدارزش است و به ضرب استدلالاتمان می‌خواهیم آن را موجه و ارزش جلوه دهیم... 

به این نتیجه رسید که از اول هم بیش از آن که ضدسنت باشد، میانه‌اش با نگرش «اخلاقی» شکرآب بوده!!... اخلاق به معنای چیزی که با مفاهیم عام «خوب» و «بد» سروکار دارد و کاری به چگونگی پدیده ندارد. اخلاق فردی برایش در چند فرمان خلاصه می‌شد: دروغ نگو، از آنچه مال تو نیست یا اجازة استفاده از آن را نداری استفاده نبر، به کار دیگری کاری نداشته باشد،... به این معنی سعی می‌کرد آدم بسیار «اخلاقی»ای باشد. اما از این که همه چیز و همه کس را بخواهد قضاوت کند، شدیداً پرهیز می‌کرد. 

نهایتاً (فست‌فوروارد می‌کنم!) به این نتیجه رسید که همانقدر که باید میان توضیح و توجیه فرق قائل شد، میان آنچه «طبیعی» است و آنچه «عادی» هم باید فرق جدی قائل شد. اینجوری بود که شد یک آدم «غیرعادی»!!... و شروع کرد به آن بالیدن! 

دیگر مشکلی نداشت که خودش را تافتة جدابافته‌ای از نومتجددان بشمارد و در عوض با بعضی آدم‌های سنتی، که «بنا به طبیعت» سنتی بودند، نزدیکی بیشتری احساس کند تا با آن نومتجددانی که برای خودشان یک جور «سنت تجدد» به هم زده بودند و طبیعی بودنشان را به «عادی بودن نومتجددانه»شان فروخته بودند.

(1) رباعی از اوحدی کرمانی است و روایت درستش این است: جز حق حکمی که حکم را شاید نیست - هست‌ای که ز حکم او برون آید نیست / هر چیز که هست آنچنان می‌باید - هر چیر که آنچنان نمی‌باید، نیست