‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ دی ۱۹, سه‌شنبه

گلاب، گلاب کاشونه...

فنجانش را گذاشت توی نعلبکی و بی‌مقدمه گفت: یک آشنایی داشتیم خیلی اهل زندگی و خوش‌گذران بود. خوش‌پوش بود و همیشه سرووضع مرتبی داشت. عاشق ویسکی بود. نماز نمی‌خواند، اما عقاید مذهبی‌ای داشت که مثل خودش شیک و ظریف بودند؛ از جمله نذر کرده بود هر سال عاشورا کنار دسته برود و گلاب بپاشد به سر زنجیرزن‌ها...

- گلاب؟!

- آره!... خودش می‌خندید و می‌گفت «گلاب اصل قمصره، ها!»... 

یک جرعۀ دیگر از کاپوچینو نوشید و ادامه داد: لیوان هم که دستت می‌داد، می‌خندید و می‌گفت «Chivas اصل Speyside‍‍ـه، ها!»... 

- کجا؟

- شمال اسکاتلند است انگار... (مکث، دوباره به یاد می‌آورد) قاف «قمصر» را اصرار داشت مثل فرانسوی‌ها غین تلفظ کند...

- چه لطیف!

- آره می‌گفت سحرگاه گل‌ها را می‌چینند و پرپر می‌کنند، دیگ را غسل می‌دهند، گلبرگ‌ها را می‌ریزند آن تو و درش را محکم می‌بندند و می‌جوشانند، می‌جوشانند، می‌جوشانند آنقدر که...

بقیه‌اش را نگفت و رفت تو فکر. چند دقیقه‌ای گذشت. بیرون نشسته بودیم و هوا سرد شده بود.

- بریم؟

سر جنباند که بلی!

- ته کیک‌ات را نمی‌خوری؟

سر جنباند که نخیر! برداشتم خوردم. تلخ بود.

کلاه بره‌اش را سر گذاشت و آهسته و شمرده چیزی گفت شبیه «قمصر»... 

اما یک جوری که من شنیدم «غم سر»... 

تلخ شده بود!

۱۴۰۲ آذر ۱۸, شنبه

پیر؟!... نه بابا!...

پاسی‌ازنیمه‌شب‌گذشته، پس از ماه‌ها با یکی از دوستان قدیم مقیم اِل‌اِی که هنوز در دیروز می‌زید- به معنای اخص timezone، نه استعاراً!- گپ وگفتیدیم و خاطرات گذشته را مرور کردیم و سرگذشت این و آن آشنای دوران شباب را... 

این چند سطر احساسات شاعرانه بر در و دیوار اتاق ماسیده بود که گفتم شاید بد نباشد اینجا ثبتشان کنم. همچنین، جهت غنابخشیدن به ادبیات مدرن فرانسه، یک روایت فرانسوکی از آن را نیز طبع‌آزمایی کردم. حالا کلش را در یک فرسته به نظر خطاپوش سروران می‌رسانم:

پیری که نه...

پیری افسانه است 
دروغی که بچه‌ها
سرهم کرده‌اند
که دستْ کم شود

اما همین جوانی دیرپا هم
عجیب شده است:

دیگر کسی از دوستان
درسش تمام نمی‌شود
کار بهتر پیدا نمی‌کند
ازدواج نمی‌کند
بچه‌دار نمی‌شود
بچه‌هایشان هم حتی
فارغ‌التحصیل نمی‌شوند

جشن آنژیوپلاستی که نداریم
یا پروستاتکتومذگان

به جایش قصه‌هایمان را تکرار می‌کنیم
و از این که هنوز می‌توانیم...

اینها را انگار
قبلاً هم برایت گفته بودم.

18 آذر 1402

Pas la vieillesse, non...

Vieillesse est une fable
Un bateau que les enfants
Ont monté
Pour faire coucher les adversaires

Mais cette même jeunesse pérenne aussi
Est devenue bizarre:

Plus aucun des amis
Ne finit des études
Ne se trouve un meilleur boulot
Plus aucun ne se marie
Ni n'accouche
Même leurs mômes
Aucun n'obtient-il plus de diplômes

Il n'existe certes point de fête d'angioplastie
Ni de Sainte-Prostatectomie

Au lieu, nous répétons plutôt nos histoires
Et du fait d'être encore capable de...

Je t'avais déjà raconté tout ça
Me semble-t-il.

9 décembre 2023

۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه

1395-05-09- زبان انگلیسی

دخترم بیست‌ویک‌سال دارد و اولین رأی زندگی‌اش را به روحانی داده است. حالا سر میز صبحانۀ روز تعطیلی گیر داده به سیستم انتخابات آمریکا که چرا آنها رییس‌جمهوری‌شان را مستقیم انتخاب نمی‌کنند؟ و اصلاً قاعده‌شان چه ‌جوری است؟... من هم اول یک چیزهایی را قاطی‌پاطی از انتخابات مقدماتی و پارلمان و سنا به هم بافتم... بعد، گوشی هوشمند به‌دست، گوگل و ویک‌پدیان(!) را به کمک طلبیدم... می‌خواندم و ترجمه و تلخیص می‌کردم برای جوانکم... ناگزیر رسیدیم به متمم دوازدهم قانون اساسی آمریکا... و روی کلمۀ twelfth ماندم... انگار در یک کمد باز شد و عالمی از خرت و پرت‌های قدیمی هُرّی تل شد جلوی پایم... همه‌شان به زبان انگلیسی... و بالای این کوت، یک نسخه از Wuthering Heights، انتشارات پنگوئن؛ طرح روی جلدش سه نوار پهن افقی بود: بالایی و پایینی نارنجی-آجری-اخرا، وسطش عنوان کتاب و نام خانم برونته (امیلی‌شون) و در یک‌سوم پایین هم لوگو که یک پنگوئنِ ایستاده بود... بعضی بچه‌های کلاس یک نسخۀ دیگر را خریده بودند که پنگوئنش کمی به جلو یا پهلو خم شده بود... نمی‌دانم آیا این کتاب در آن سال‌ها به فارسی ترجمه شده بود یا نه ولی به ما می‌گفتند wuthering یعنی «بادگیر»... بعد فهمیدیم که بادگیر، سازه‌ای را در بناهای کویری گویند یا پوشش نازکی را که کوهنوردان برای پرهیز از نفوذ باد بر تن کنند... و wuthering یعنی جایی که طوفان‌های پرسروصدا بیاید... فوقِ‌فوقش اگر می‌گفتند «بادخیز» نیم‌نمره بهشان می‌شد داد... «بادگیر»!!... و در پسِ آن طرحِ روی جلد خیلی خیلی خیلی رسمی... دنیایی مه‌آلود و جنگل‌های تاریک و باد و بداخلاقی و... البته عشق هم بود... منتها همه‌اش در انگلستان قرن نوزدهم که شهرهاش پر از موش و الیور توییست بود و روستاهاش هم که اینجور طوفانی... هم طوفان جوی، هم عاطفی... و آن کلمه‌های عجیب که گذشته از یادگیری معنا و تلفظش، باید با قیافه‌شان هم کنار می‌آمدیم: از آن wuthering و خانۀ Thrushcross و اسم خود آقای Heathcliff شروع کنیم!.. بعد یک مشت کلمه‌هایی که از ترکیب gh و th و ou و w سرهم کرده بودند... معلوم نبود چرا همۀ حروف plough تلفظ نمی‌شود؟ این wreath چیست؟ hitherto و soothe... اصلاً انگار توی همۀ این کلمه‌ها باد و طوفان و مه بود... و دخترم که گفت «بابا؟!... کجایی؟!»... یک احساسی از پروست‌بودن بهم دست داد!... با این twelfth که مرا برده بود به آن زمان‌های بربادرفته... نه!.. ازدست‌رفته!... شاید هم گم‌شده!... گفتم «آهان متمم دوازدهم...» و بوی جوهر خودکار و گوله‌های پاک‌کن و میوه و بیسکویت مانده در کیف پلاستیکی که بوی ممزوج غریبی می‌گیرد... الان سال‌هاست که با آن ترکیب‌های نامأنوس حروف کنار آمده‌ام و دیگر هول شب‌های مه‌آلود جنگل‌های یورکشایر را در دلم نمی‌اندازند... «حالا چه فرقی می‌کنه مگه انتخابات مستقیم و غیرمستقیم؟»... کمی چپ‌چپ مرا نگاه کرد و در حالی که از سر میز بلند می‌شد گفت «هیچی!... جواب لاتاری گرین‌کارتم اومده خواستم ببینم برم بگیرمش یا نه؟... اما انتخابات غیرمستقیم حال نمی‌ده، ولش کن!»... بعد هم هرهر خندید و رفت... 
ای کاثرین‌ها، هیثکلیف‌ها (با آن ث‌های سه‌نقطه‌تان)!... به من بگویید چه بود فایدۀ آن همه سرگردانی در آن جنگل‌های هولناک برای یادگرفتن انگلیسی وقتی انتخابات آمریکا مستقیم نیست؟