‏نمایش پست‌ها با برچسب والدین و فرزندان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب والدین و فرزندان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

1393/05/10 - «مغزۀ» زناشویی سپری‌شده

«مغزه» یک اصطلاح زمین‌شناسی است که (به گواهی حضرت گوگل) معادل ترکیب انگلیسی core sample و عبارت است از استوانه‌ای از (من‌جمله) لایه‌های زمین یا یخ یا کف اقیانوس که به ضرب مته و لوله و فناوری‌های عدیده، بیرون می‌کشند و با تجزیه و تحلیل ساختارش کلی نتایج عجیب و محیرالعقول از گذشتۀ زمین، جنس و حجم رسوبات، ترکیب گازهای جو، سطح آب‌ها و حتی وضع آب و هوای چندده‌هزارسال پیش به دست می‌آورند. 
این از این! 
یک نقل‌قولی هم هست از Eddie Cantor (که خواننده و کمدین و صاحب هنرهای نمایشی و ادبی دیگر بود و یک زن و 5 دختر داشت) که فرموده است: «ازدواج تلاشی است برای حل دونفرۀ مشکلاتی که پیش از آن اصلاً وجود نداشته‌اند»!... متممی هم بر آن هست که نمی‌دانم از کیست و می‌افزاید: «... و طلاق تلاشی است برای حل انفرادی مشکلاتی که دونفره به وجود آمده‌اند!» 
این هم از این! 
و اما ربط اینها به هم... 
[منتها قبلش یک یادآوری تکراری که الزامی است (عین این یادداشت‌هایی که اول بعضی فیلم‌ها می‌نویسند؛ الا اینکه اینجا باید یک چیزی نوشت همزمان درمایۀ «براساس داستانی حقیقی» و «هرگونه شباهت با اشخاص و رخدادهای حقیقی، اتفاقی است»): «هر ازدواج و/یا طلاقی داستان جداگانه‌ای است و هیچوقت نمی‌توان همه‌چیزش را به همگان تعمیم داد (به دلیلی غیر از این که همگان هنوز هم از مادر نزاده‌اند!). لذاست که هرگونه شباهت با هر داستان دیگر قطعاً ظاهری است»... من دارم فقط برداشت خودم را می‌نویسم.] 
به اعتبار نقل‌قول دوم، «طلاق» خیلی قبل از جدایی و تشریفات غیررسمی و رسمی متعارف آن به وقوع می‌پیوندد: از آن زمان که یکی از (یا هر) دو نفر به این نتیجه می‌رسـ(نـ)د که برای حل مشکلات زوج‌شان نمی‌توانـ(نـ)د روی همکاری دیگری حساب کنـ(نـ)د و تلاش می‌کنـ(نـ)د منفرداً ابتکار عمل را به دست بگیر(نـ)د. این «طلاق» ممکن است (موقتاً) به حال تعلیق دربیاید، در صورتی که دیگری هم صمیمانه (یا حتی در ظاهر) به این ابتکار عمل تن دهد؛ یعنی، در بهترین حالت، یکی (یا هردو با هم) موفق می‌شو(نـ)د تمهیدی بیابـ(نـ)د که زناشویی را «نجات دهند»... و فعلاً در اینجا به کیفیت و تبعات آن تمهید و کلاً به این زناشویی نجات‌یافته کاری نداریم... به پای هم پیر شوند... (یا به دست هم!) 
اما به مرور، هرچه، و به هر دلیل، تمهیدات نتیجۀ کمتری می‌دهد، وزن آن صفتِ «انفرادی» بیشتر و بیشتر می‌شود... و به همان نسبت احساس «تنهایی در حضور دیگری» همۀ هوای زندگی را پر می‌کند. یک ایهامی هم در این «انفرادی» هست (که نمی‌گذارم از دستم دربرود!): اولش آدم (مثل هر انفرادی دیگر) سعی می‌کند خودش را سرپا نگه دارد و واقعیت انفرادیش را نپذیرد و دست از مقاومت و ممارست بر ندارد: به هر بدبختی سعی می‌کند با انفرادی دیگر ارتباط برقرار کند، پیام‌هایش را به زبان مورس به دیوار می‌کوبد... بعد وا می‌دهد، با یأس و تنهایی خودش آشتی می‌کند و دیگر روزها و هفته‌ها و ماه‌ها را نمی‌شمرد... تا بالاخره به این باور می‌رسد که نچ!... باید خودش را از این انفرادی نجات دهد... هیچ هم نمی‌داند «بعدش» چه خواهد شد. فقط می‌داند چه نمی‌خواهد. 
وسوسۀ بزرگ آن است که همۀ آنچیزی را که روزی مظهری از «سعادت» می‌انگاشتی و امروز به «مسأله»ات بدل شده است، انکار کنی: «همه‌اش اشتباه بود!»، «همه‌اش بد بود!»... اما اگر بخواهی منصف باشی، خب!، همه‌چیز دشوارتر می‌شود: بر خود واجب می‌دانی که یک چیزهایی را از هم تفکیک کنی. می‌دانی که بالاخره باید یک جای این انفرادی را سوراخ کنی، چیری را تخریب کنی... اما مقید می‌شوی که بیش از آنچه برای نجات از تنهایی نیاز است، نقب نزنی! خودت را لاغرتر می‌کنی تا از سوراخ دیوار عبور کنی. سعی می‌کنی فقط روی علت‌های مستقیمی که به انفرادی‌ات انجامیده است متمرکز شوی و فقط آنها را در گذشته دنبال کنی... اما به هر حال، آخرش می‌رسی به این انفرادی که ته خط است و بن‌بست است و درها بسته‌اند و پیام‌هایت بی‌پاسخ می‌مانند و... تنها نگهبانت هم همین تصور (یا توهم؟!) دغدغۀ «انصاف» است که، بی‌انصاف!، دارد فلجت می‌کند. 
بالاخره خودت را بیرون می‌کشی و تازه گیر دوست و آشنا و فامیل می‌افتی که بنا به تجربیات مشترکی که داشته یا شنیده‌اند ازت می‌پرسند «آخه چی شد؟!»... و خیال می‌کنی وظیفه داری توجیه‌شان کنی، پس شروع می‌کنی تمام خاطرات انفرادی را برایشان تعریف کردن... که در بهترین حالت، ضمن ابراز تأسف، صمیمانه برایت آرزوی موفقیت در ادامۀ مسیرت می‌کنند و یا (از آن بهتر) در این راه کمکت هم می‌کنند... و در بدترین حالت، با اعجاب نگاهت می‌کنند که «همین؟!...» و این بار با تفصیل بیشتر توضیح می‌دهی و «ای بابا!!... آخه یعنی همینجوری؟!!...» یا «دست از این بچه‌بازی‌ها بردار(ید)!... برو(ید) سر خانه و زندگیت(ان)!...» (انگار که نقش‌تان از اساس «نگهبانی» از «خانه و زندگی» بوده و حالا دارید پست‌تان را ترک می‌کنید!)... و کم‌کم احساس می‌کنی که انگار این انفرادی گنگ دست‌بردار نیست! 
بالاخره کنجکاوی در راستای کشف «ته‌وتوی قضیه» کم‌کم آرام می‌گیرد و هر کس به نوعی تو را در وضعیت جدیدت می‌پذیرد؛ یعنی درواقع هرکس (و غالباً غیابی) تصویر جدیدی از وضعیتت برای خودش ترسیم می‌کند: یکی تقصیرها را به دقت توزیع می‌کند و سهم تو را بهت یادآور می‌شود، یکی «روایت اصلی ماجرا» را با استفاده از مهارت‌های نظریه‌پردازان توطئه بازنویسی می‌کند، یکی آه می‌کشد، یکی لبخند می‌زند... اما همواره این معضل که آنها حالا باید ترا کجای دلشان جا کنند، مهمتر (یا شاید آسانتر) از درک واقعی آنچه بر تو رفته، است! (البته فقط در مورد آنها که اصلاً از ابتدا اهمیتی برایشان داشته‌ای!)... و تو هم کم‌کم یاد می‌گیری که قصدت از فرار از انفرادی این نبوده که باقی عمرت را در صحن یک دادگاه بزرگ و زیر نگاه‌های سنگین و شکاک هیأت منصفه‌ای متشکل از نمایندگان دادستانی بگذرانی. 
و با نهایی‌شدن فرایند طلاق، ممکن است باورت شود که آن «تلاش برای حل انفرادی مشکلاتی که دونفره به‌وجود آمده بودند» دارد به پایان می‌رسد. البته مدتی با یا بی هر بهانه‌ای دوباره خاطرات انفرادی‌ات را مرور می‌کنی (و حتی وبلاگ می‌نویسی!!) بعد فاصلۀ این مرورها زیاد می‌شود و می‌رسی به «مدیریت زندگی هر روز» که سعی می‌کنی هر روزش را به جا بیاوری و «هر روز» نشود «روزمره»... 
اگر به دلیلی نیاز به کندوکاو در گذشتۀ پیش از انفرادی‌ات نباشد، خوب و بد و زشت زیبای آن نیز در صندوقچۀ خاطرات بایگانی می‌شود... یا کلاً سوزانده و از حافظه پاک می‌شود... اگر بشود. به هر حال زناشوییِ سپری‌شده، یا به فیلمی بدل می‌شود که خودت تصمیم می‌گیری هروقت خواستی به تماشایش بنشینی؛ یا این که گاهی تصاویری از آن، ناخواسته و ناخودآگاه، در خواب‌هایت می‌آیند و می‌روند. 
به بیان دیگر، اگر خیلی مخلص دکارت و عقل و تعقل باشی(!) همۀ گذشته را «تحلیل» می‌کنی و از احساسات می‌پالایی‌اش و اجزائش را در شیشه‌های دربستۀ جداگانه‌ای برچسب می‌زنی و طبقه‌بندی می‌کنی... اگر بشود. اگر هم کلاً احساساتی باشی (چنان که غالب آدم‌ها هستند)، یک شب‌هایی با کابوس از خواب بیدار می‌شوی، یک شب‌هایی خواب می‌بینی که باز از آن کوچه (که حتی در خواب هم می‌دانی که دیگر نیست و دیگر نمی‌توانسته که باشد) گذر می‌کنی و با مخلوطی از یک جور حس گیجی نوستالژیک و عتاب به این خویشتنی که در این اوهام سردرگمت کرده، چشم باز می‌کنی، قدری در تاریک‌روشنا راه می‌روی و یک لیوان آب می‌خوری و دوباره می‌خوابی و... رفت تا دفعۀ دیگری که خویشتنت ویرش بگیرد سربه‌سرت بگذارد!... 
خیلی وقت‌ها داستان تقریباً همینجاها تمام می‌شود و قاعدتاً دیگر کسی دنبال استخراج «مغزۀ زناشویی»ات نمی‌رود، مگر آن که بخواهد انگولکت کند؛ دشمن حسود، خاله‌خرسۀ دوست، یا احیاناً روانپزشکت!... اما... 
یک شرطش این است که بچه نداشته باشی!... 
مدتی طول می‌کشد تا فرزندت مفهوم «والدین» را (که پیشتر، بسیط بوده) به «این» و «آن» تفکیک کند و طبعاً با هر یک رابطۀ جداگانه‌ای را، بدون دیگری، بسازد (اگر بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم باید بگوییم پیشتر هم «والدین» یک مفهوم سه‌وجهی بوده: خصوصیات و خلقیات بابام، خصوصیات و خلقیات مامانم، خصوصیات و خلقیات بابامامانمینا!). حالا، اما، به هر حال، با هرکدامتان یک رابطۀ فرزند-والدِ بیشتر و بیشتر مستقل دارد؛ که رابطه‌ای است، بنا به تعریف، و شاید بنا به طبیعت، پراصطکاک. شاید بخشی از مشکلات «فرزندان طلاق»، فائق‌آمدن بر همین «اصطکاک مضاعف» باشد (من دربارۀ بچه‌های زیر بیست‌سال حرف نمی‌زنم؛ در آن موارد مسأله خیلی ظرائف دیگر هم دارد)! شاید به همین دلیل است که گاه فرزندان (یحتمل ناخودآگاه) باعث می‌شوند مسائلی «بروز کند» که فایدۀ ضمنی‌شان بازیافتن روزگار خوشی است که جبهۀ «بابام» و «مامانم» یکی بود: جبهۀ واحد «والدین»!... (نام دیگر این «روزگار خوش»، یا تصویرش از زاویه‌ای دیگر، «کانون گرم خانواده» است!). 
اما سن فرزندان وقتی بالای بیست باشد، معمولاً یعنی که با سن (یا عمر؟!) آن زناشویی تقریباً هم‌ارز است و کم‌کم از آن در خواهد گذشت. همزمانی تقریبی این دو (فرزندت و زناشوییِ سپری‌شده‌ات) ممکن است در مواردی موجب شود که (به‌ویژه در زمان‌های دشواری رابطه با فرزند) نگاهت، از ورای او، به خاطرات (عمدتاً تلخ) زناشویی دوخته شود. ریشه‌یابی مشکلات در گذشته، امری است محترم و رویکردی آبرومندانه! اما یک جور نگاه عینی و خنکای علمی را طلب می‌کند که با غلظت احساسی خاطرات دورانی که منجر به انفرادی شده است، مغایر است. 
فرزندت همیشه خیلی خوب حس می‌کند که وقتی داری با او حرف می‌زنی نگاهت به کجا خیره شده است. درواقع به درستی احساس می‌کند که «او» را نمی‌بینی: مثلاً یا داری به فرزند ایده‌آلی نگاه می‌کنی که «او» نیست، یا به خاطرات کودکی خودت که باز هم «او» نیست... و یا، در این مورد، به «مغزۀ زناشویی سپری‌شده»‌ات، که به طریق اولی «او» نیست. 
خیلی حیف است که این موجوداتی که جلوی دیدگانت دارند قامت راست می‌کنند و دیگر مدت‌هاست که صرفاً گاهی از بالا و گاهی هم‌ارتفاع چشمانت به تو می‌نگرند، را به چشم مغزۀ زناشویی سپری‌شده‌ات بنگری! حیف است که هربار که هریک از برآمدگی‌های شخصیت و سیستم ارزش‌ها‌شان، به صورت جدی، به گوشه‌ای از شخصیت و ارزش‌هایت سایید و اصطکاک پیش آمد، به فکر فرو بروی و خیال کنی محل این برآمدگی را در آن مغزۀ خیالی یافته‌ای و رخدادهای پیش و پس از آن را به خاطر بیاوری و... روز از نو!!... دوباره بیفتی به انفرادی! 
مغزۀ زناشویی، بخشی از آن خاکی است که ریشۀ فرزندت در آن گسترده است؛ اما آنچه پیش روی تو قد می‌کشد، تنۀ نهالی است که، شاید بتوانی هرس‌اش کنی، پایش قیم بگذاری که کژومژ نشود، بتوانی آفاتش را سمپاشی کنی، لازم باشد آب و کود پایش بدهی، اما مسائل امروز و فردایش و رابطه‌اش با تو نباید بهانه‌ای بشود برای آن خویشتن کذایی‌ات که کابوس‌هایش را روی سر او خالی کند... 
خلاصه این که باید یک جایی بایستی که فرزندت و تصویر زناشویی‌ات در یک راستا نباشند و تصویر این روی آن نیفتد... منطقاً (یعنی با منطق هندسی!!) بهترین جا بین این دوتاست!... اما گاهی دیگرانی هستند که هلت می‌دهند و گاهی خود فرزندان باهات گرگم‌به‌هوا بازی می‌کنند، طوری که وادار شوی تصویر این دو را روی هم بیندازی!... تو هم باید پابه‌پاشان برقصی و در این دام نیفتی تا یک جایی به یک تعادلی برسید... اگر بشود! 

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

22/12/1390- پوستاهن

اول این که عنوان این نوشته «پوستاهَن» (به فتح هـ) است مثل «پوست + آهن»!
و اما بعد!... مدتی بود که مرد دیگر چیزی در وبلاگش نمی‌نوشت که ما برای شما تعریف کنیم!... هرچند که قصه‌اش اصولاً سر و ته مشخصی نداشت، اما همینطوری در-نیمه‌راه-سر-و-ته ول‌شدن‌اش هم خیلی دلچسب نبود! یکی دو باری که از او علت را جویا شدیم به نظرمان رسید که شاید از این قصه‌ها حوصله‌اش سر رفته. اما واقعیت جز این است:
قبل از ادامة «بعد»، اجازه دهید یک نکته را که برای خودمان هم خیلی روشن نیست، برای شما قدری روشن کنیم! و آن این که نه مرد و نه راقم این سطور هیچیک، نه از نزدیک و نه از دور، دستی بر آتش روانشناسی و تبعات خوب و بد آن ندارند. اگر گاهی چیزی می‌نویسند که بوی چنین داعیه از آن به مشام می‌رسد، به گیرنده‌های خود دست نزنید، چون اشکال از فرستنده است!
و اما ادامة «بعد»!... یک پدیده‌ای وجود دارد معروف به «سندروم آشیانة خالی» که ارجاع می‌دهد به وضعیت زوجی که فرزند(ان)‌شان کانون خانواده را ترک می‌ک‍(‍ن‍)‍ند. در این شرایط زن و مرد که در جریان سال‌های زناشویی نقش‌هاشان تقریباً به «مادر» و «پدر» تقلیل یافته است (و به‌خصوص هر چه گلدان عشق‌شان پلاسیده‌تر شده باشد این تقلیل شدیدتر می‌شود)، ناگهان احساس می‌کنند که «عزل» شده‌اند و تنها حلقة مشترکات‌شان (که فرزندان‌شان بودند) نیز از میان برداشته شده است. می‌دانید؟!... یک زن و مرد برای آن که تنها نباشند ضرورتاً نیاز به تفاهم و همدلی میان خود ندارند: زوج‌هایی هستند که به «لطف» اصطکاکات و رابطة «سمباده‌ای» و فرسایشی میان‌شان، برقرار می‌مانند و در خانوادة چنین زوج‌هایی، تا زمانی که فرزندان در خانه هستند، سایة اصطکاک والدین بر سر آنهاست و وقتی می‌ر(و/ه‍)ند... زن و مرد مجبور به رویارویی با هم می‌شوند و بازی‌ای آغاز می‌شود که سال‌هاست قواعدش فراموش شده و بازیکنان در سن و سالی‌اند که یا با دست‌وپاچلفتگی تلاش می‌کنند تا این بازی را دونفره جلو ببرند، یا وا می‌دهند و در دو انزوای محزون و انفرادی، محبوس می‌شوند، یا شقوق دیگری که احتمالاً وجود دارد!...
در خانوادة مرد (همان مرد وبلاگ‌نویس!)، فرزندان خیلی پیش‌تر و بی‌آنکه «از خانه رفته باشند»، خانواده را ترک کرده بودند: مرد و زن، هر یک راه روش و سیاق خویش (مرد با حرافی‌های زیادی و زودهنگام، یا «بی‌هنگام»، دربارة «راه و روش بهتر زیستن» و زن با نگرانی‌های مشروعش در خصوص درس و مشق و تحصیلات و آیندة فرزندان) آنقدر همواره فاصلة فرزندان‌شان را با «فرزندان آرمانی» خود متر کرده بود که فرزندان حق داشتند احساس کنند «فرزندخواندگان» این خانواده‌اند و درگیر دوگانگی‌ای عاطفی (بیرونی) و حیاتی (درونی) شوند: از یک طرف در تمام دوران کودکی‌شان جز همین مادر و پدرشان منبع دیگری برای گرمایش روح شکننده‌شان نداشته‌اند و از طرف دیگر در تمام دوران نوجوانی، که بچه‌ها برای شکل‌گیری هویت و شخصیت جدیدشان نیازمند تمرین با «کیسه بوکس»های مقاوم هستند، در مقابل خود دیوارهای رفیعی از انتظارات برآورده‌نشده را یافته بودند؛ لذا شاید تنها راه ممکن برای‌شان این بود که پشت به دیوارها بایستند و به هوا مشت بزنند!...
این‌گونه بود که «سندروم آشیانة خالی» خیلی زودهنگام به سراغ زن و مرد آمده بود... چنان که ذکرش پیشتر نیز رفته است!...
جدایی و سپس طلاق، اما، برای مرد، تجربة دیگری بود: او، پس از واگذاری بازی «زناشویی سمباده‌ای»، خود را از یک انزوای انفرادی، رهانده و به تالاری از آینه‌ها فروافکنده بود! (البته این وضعیت آنقدرها هم «بعید» نیست و همان «نقلی» کافی است: «فرو افکنده است» درست است!)
در تالار آینه به هر طرف که نگاه می‌کنی تصویری از خودت را می‌بینی؛ از زوایای مختلف و گاه به شکل قرینه یا شکسته... اما به هر حال خودت را می‌بینی! و بعد یک اتفاق جالب می‌افتد: به عینه می‌بینی که این «خود» آن «خود»ی نیست که خیال می‌کرده‌ای که از درون می‌شناخته‌ای. در واقع بعد از حدود سی سال که در اتاقی با درهای بسته و بدون آینه‌ زیستی (چنان که آقای سارتر زحمت به تصویر کشیدنش را تقبل کرده‌اند) و عادت کردی که برای دیدن خودت به تصویرت در مردمک چشم دیگری (یا دیگران) خیره شود، حالا از «جهنم دیگران» به برزخی گذار می‌کنی که در آن خودت هستی و تصاویر منکسر و متکثر از خودت، اما «از بیرون»! یعنی برای مرد، تنها زیستن، فرصتی شد تا از بیرون به خود بنگرد.
استعارة «تالار آینه» را با استعارة دیگری جایگزین می‌کنیم که «صوتی» است و «تصویری» نیست: ما وقتی حرف می‌زنیم صدای خودمان را از درون می‌شنویم و صدای دیگری را از بیرون. وقتی پژواکی از دیگری دریافت نکنی، تنها زیستن فرصت مغتنمی است برای این که با یک ضبط صوت حرف بزنی و بعد صدای خودت را، مثل پژواکی، از بیرون بشنوی. و این دو صدا با هم تفاوت دارند...
مرد در خود (حداقل) دو وجود را شناسایی کرده بود: یک «منِ متکلم» و یک «منِ صامت» (جمعاً می‌شود 2 من که در تبریز برابر 5 کیلو و 440 گرم و در ری برابر 21 کیلو و 760 گرم است که هنوز بیست و شش صدم وزن مرد هم نیست؛ به همین جهت با توجه به سکونت مرد در تهران می‌توان حدس زد که حدوداً 6 من دیگر در او وجود داشته باشد! برای اطلاعات بیشتر، ن.ک. به مصاحب، غلامحسین؛ دایره‌المعارف فارسی؛ جلد دوم، بخش دوم؛ مدخل «مثقال»: هر مثقال 4.25 گرم، هر سیر 16 مثقال و هر چارک 10 سیر است؛ من تبریز 4 چارک یا 2 کیلو و 720 گرم و من ری 4 من تبریز یا 10 کیلو و 880 گرم است و وزن مرد را می‌توانید 85 تا 87 کیلو بگیرید!)... الغرض!... منِ متکلم آنی بود که حرف می‌زد! استدلال می‌کرد، بحث می‌کرد، می‌گفت «این مهم است!» یا «ای بابا! این که اصلاً مهم نیست!» الی آخر. منِ صامت آنی بود که می‌خواست یا نمی‌خواست یا برایش مهم نبود... اما حرف نمی‌زد. یعنی اگر هم می‌توانست، منِ متکلم بهش مجال نمی‌داد!
منِ متکلم مرد با خودش به این نتیجه رسیده بود که مهم‌ترین چیز برای ثبات روحی‌اش این است که با منِ صامت «آشتی» باشد. یعنی چه؟!... مگر همة آدم‌های دنیا چه می‌کنند؟!... این را که طبعاً مرد هم مثل ما نمی‌دانست، اما مسأله اصلاً «همة آدم‌های دنیا» نبود: مرد که نمی‌خواست مسائل آدم‌های دنیا را حل کند. یک نتیجه‌ای بود که برای خودش گرفته بود. هر چه بیشتر در این نکته دقیق می‌شد می‌دید این دو من (وزن‌هاشان هم که یکی باشد) جنس‌شان با هم فرق دارد (مثل یک کیلو آهن و یک کیلو پوست پرتقال که اگر تو سر آدم بخورد یکی بیشتر درد می‌آورد چون سفت و سخت است و دیگری کمتر، چون قدری نرم‌تر است!...) و بالاخره کارش به جایی رسید که یک نظریه‌ای از خودش صادر کرد بدین مضمون که منِ متکلم یک جایی بین منِ صامت و مجموعة «دیگران»ای که محیط پیرامونش را تشکیل می‌داده بوده‌اند و خواهند داد شکل می‌گیرد. یعنی کلاً منِ متکلم زاییدة هَم‌بَرکُنِش (احتمالاً باید چیزی شبیه همان تعامل یا interaction خودمان باشد!) منِ صامت و جامعه است. علت پدیدآمدن‌اش هم باید قاعدتاً این باشد که بالاخره یک کسی باید آنچه منِ صامت می‌خواهد یا نمی‌خواهد را به گوش جهانیان برساند، دیگر!... اما منِ متکلم بعد از مدتی برای خودش صاحب اراده می‌شود و اصطلاحاً «دم در می‌آورد» و یادش می‌رود که قرار بوده فقط دیلماج منِ صامت باشد!... یادش می‌رود؟... یا شاید بقای مجموعة منِ صامت و منِ متکلم در گروی آن است که...؟ در این باره هنوز مؤسسة تحقیقاتی سلفولوژی نظری نداده است. (چطور است برای پرهیز از این کسره‌های اضافة توصیفی، به نوشتن «منمتکلم» و «منصامت» اکتفا کنم؟!)
اما داستان «پوستاهن» چه بود؟!... باورتان می‌شود مدتی طول کشید تا یادم بیاید منظورم از این عنوان چی بود؟!... در واقع هیچ ربطی به آهن و به طریق اولی به پوست پرتقال ندارد: درستش این بود که عنوان این نوشته می‌شد «پوستیراهن»! و معنی این چرند، یک چیزی است که معلوم نیست پوست است یا پیراهن!... می‌توانید تجسم کنید آدمی را که از بدو تولد یک پیراهن تنش کرده باشند که با بزرگ شدن جثه‌اش کش آمده و بزرگ شده باشد؟!... (خب، برای من هم تجسم‌اش سخت است!... اما بیایید تلاشمان را بکنیم!) آشتیِ منمتکلم و منصامت، در حکم رفتن چنین آدمی به پلاژ لختی‌هاست! یک جایی که بالاخره مجبور باشد بدنش را آنچنان که زیر پوستش یا پیراهنش نفس می‌کشد ببیند و با کج و کولگی‌های آن آشنا شود. اما چه کسی می‌داند این چیزی که زیر پیراهنش روی تنش کشیده شده است، پوست است و پیراهن دیگری نیست؟!... معلومه: هیچکس!
در خصوص این منمتکلم و منصامت(ها)، افاضات دیگری هم بود که مرد یادش رفت و خوابش برد و ماند برای وقتی دیگر که برایم تعریف کند.

۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

1390/03/19- فرزندان (2)

بچه‌ها از بدو تولد دارند بزرگ می‌شوند!!... اگر این جمله به طرز مسخره‌ای به نظرتان بدیهی می‌آید،... حالا!... باقی نوشته را بخوانید شاید نظرتان قدری تعدیل شد. پسر و دختر هم از این قاعده مستثنی نبودند. پسر 5 سال و دختر 2 سال آغاز عمر خود را در بلاد راقیه بزرگ شده بودند. مرد از حدود یک سال پیش از تولد پسر از خود می‌پرسید «در این بلاد چه می‌کنم؟... آمده بودم درس بخوانم که حالا تمام شده و البته مشغول به کار هم شده‌ام. اما آیا واقعاً تصمیمی به مهاجرت گرفته بودم؟ یعنی آیا آدم می‌تواند 18 سال اول عمر خود را در جایی بگذراند، زبان مادری و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را که کرد برود یک جای به‌کل دیگر، گیریم چند سالی هم تحصیلات عالیه بکند، بعدش چه؟... آدم وقتی تصمیم به مهاجرت می‌گیرد خیلی فرق می‌کند: دارد چمدان و زندگی‌اش را می‌بندد که ببرد جای دیگری پهن کند. اما برای تحصیل آمدن و برنگشتن... یک جوری است!»... برای مرد «یک جوری بود»! وگرنه خیلی‌ها هیچ «جور» خاصی در آن نمی‌دیدند. چرا؟ خب برای این که در این فاصله در آن جای اول یک انقلاب شده بود و یک جنگ در جریان بود!!... و البته برای مرد که سربازی هم نرفته بود، این شرایط خیلی دل‌انگیز نبود!

اما 6 سال بعد از آن، جنگ تمام شده بود و آن فکر که در این سال‌ها در صندوق‌خانة مغز مرد خاک خورده بود حالا دوباره سر بلند می‌کرد. در این فاصله فرزندان به دنیا آمده بودند و داشتند بزرگ می‌شدند(!) و دو سه اتفاق دیگر هم افتاده بود که سؤال 6 سال پیش را پررنگ‌تر می‌کرد: یکی از اتفاق‌ها شرکت مرد در خاکسپاری Coluche (یک کمدین فرانسوی) بود که در یک تصادف مشکوک کشته شده بود. پیش از آن به عنوان بازدید از دیدنی‌های پاریس به گورستان پرلاشز و بر مزار صادق هدایت (و بعدها غلامحسین ساعدی) رفته بود. اما این بار در میان خیل جمعیتی بود که برای آخرین بدرود با هنرپیشة محبوبشان به گورستان آمده بودند و حس غریبی از غربت او را دربرگرفت. دو یا سه سال بعد در سفری به جنوب فرانسه، به همراه زن و پسر، به شهر Sète رفتند که زادگاه Georges Brassens تصنیف‌سرا و خوانندة محبوبش بود. Brassens در یکی از تصنیف‌هایش وصیت کرده بود که او را در «گورستان دریایی» (Cimetière Marin) زادگاهش به خاک بسپارند. پس به «گورستان دریایی» رفتند و آنجا دانستند که Brassens در گورستان دیگری مدفون است (http://fr.wikipedia.org/wiki/Fichier:Tombe_de_Georges_Brassens.JPG) و بدانجا رفتند و مرد لحظاتی بر مزار هنرمند ایستاد و باز آن حس غریب غربت به سراغش آمد و این فکر را در ذهن مرد انداخت که «مگر می‌شود آدم در جایی زندگی کند و مرده‌ای نداشته باشد که سر خاکش برود؟»... و نهایتاً به این نتیجة کاملاً انتزاعی رسیده بود که یکی از عواملی که باعث می‌شود پای آدم به خاک بچسبد، عزیزانی است که در آن خاک دفن کرده است... و به مادربزرگ، پدربزرگ، خاله و برادرش فکر می‌کرد... اتفاق دیگر در یک سالن سینما رخ داد: نمایی از فیلم «شاید وقتی دیگر» بود که یکی از خیابان‌های تهران را نشان می‌داد پوشیده از برگ‌های زرد چنار در پاییز. ناگهان تمام آن فضا، صدای خش‌خش، جدول سیمانی جوی‌ها و حتی بوی خاک-نم بارانی که در راه بود، به یک‌باره در مغزش درخشید و باز حس غریب غربت!...

اینها شاید دلایل «دراماتیک»تر تصمیم او به بازگشت بودند. اما یک سری دلایل دیگر نیز بود که «شاید وقتی دیگر» بدان پرداختیم!... به هر حال اینگونه بود که فکر را با زن در میان گذاشت و همة دلایل «دراماتیک» و غیردراماتیک‌اش را ردیف کرد و زن پس از یک سفر سیاحتی که با فرزندان به تهران آمد، به رغم عدم‌تمایلش، پذیرفت که یک سالی را آزمایشی به آغوش مام وطن(!) برگردند و بعد تصمیم قطعی را بگیرند... خلاصه این که فرزندان باقی بزرگ‌شدن‌شان را در تهران از سر گذراندند.

پسر در سال‌های اول زندگی‌اش حضور و جنب و جوش زیادی داشت و دختر بسیار آرام بود. پسر سریع‌تر از دختر زبان باز کرد. دختر تقریباً به محض آن که راه افتاد، شروع به رقصیدن کرد... در سال‌های پیش از دبستان و دبستان، پسر در جذب مواد درسی متعارف بی هیچ مشکلی جلو می‌رفت. طبیعت دختر اما با چارچوب کلاس و درس و تمرکز و یک جا نشستن همخوانی نداشت؛ لذا با سنجه‌های نظام آموزشی، «شاگرد ضعیف» ارزیابی می‌شد. این تفاوت سبب نگرانی زن و (بالتبع و چندین درجه خفیف‌تر) نگرانی مرد شد.

در واقع کلاً مرد به یاد نمی‌آورد که هرگز تصورش از نقش پدر این بوده باشد که باید «کارهای خاصی» بکند: به نظرش می‌رسید که پس از حصول اطمینان از سلامت و تغذیه و رفاه بچه‌ها، باید آنها را در معرض چیزهایی قرار دهد که به نظر خودش مهم بودند: موسیقی، طنز و شوخی، معما و تمرین‌های ذهنی، نقاشی، کتاب خواندن... بنابراین نگرانی‌اش از نتایج تحصیلی دختر در سال‌های اول دبستان بسیار نسبی بود. زن اما به قضیه خیلی جدی‌تر می‌پرداخت و به همین سبب پس از آن که دختر سال اول دبستان را با معدل 17 از سر گذراند (عرفاً معدل بچه‌های آن مدرسة غیرانتفاعی در سال اول 20 بود!)، در جستجوی یک مدرسة «بهتر»، مدرسة دیگری را کشف کرد که به تازگی آغاز به کار کرده بود و قرار بود راه رشد غیرانتفاعی طراز نوین را بنیان بگذارد! با معرفی یکی از دوستان و منت سنگین مسؤولان ثبت نام، دختر را برای کلاس دوم به آن دبستان بردند. در همان ماه‌های اول، مدیر مدرسه زن و مرد را خواست و با لحنی که حکایت از وخامت اوضاع داشت به ایشان هشدار داد که دختر نمی‌تواند به این ترتیب ادامه دهد و باید در خانه با او کار کنید. کتاب تمرین ریاضی و برنامة آموزش تکمیلی و شرح وظایف برای مرد و زن تعیین کرد و آمدند خانه. از فردای آن روز و به مدت فقط 5 یا 7 روز، مرد با دختر تمرین‌های ریاضی را کار کرد و بعد... لنگ انداخت! و برای خانم مدیر یک نامة فدایت شوم نوشت که:

به نظر حقير، اساسا رابطه‌‏ي دخترمان با كار و تكليف مدرسه، از كودكستان و آمادگي هم، به شكلي ناسالم و غلط برقرار شده است و ريشه در يك معضل رفتاري كلي‌‏تر دارد و آن اين كه او نگراني‌ها و اضطرابات زيادي را در خود دارد؛ بخشي از آنها، گويي، هم از عدم تمركز او نشأت مي‌گيرند و هم آن را تشديد مي‌كنند.

بي‌آنكه بخواهم [یا بتوانم؟] به طور جدي وارد ريشه‏‌يابي اين نگراني‌ها بشوم، به نظرم مي‌رسد كه پيام او به ما، در كليه‏‌ي رفتارهاي «ناهنجار»ش، يكي دو چيز بيش نيست: [او انتظار دارد] كه بيشتر او را به خاطر آنچه دارد مورد توجه خاص قرار دهند تا به علت آنچه ندارد مورد نصايح عام واقع شود، اين كه ببيند «تا كجا» همراهش هستند و از كجا به بعد پشتش را به نفع الگوها و هنجارهاي رفتاري خالي مي‌كنند.


من عدول آگاهانه و سرپيچي مصرانه‌‏ي دخترمان از الگوهاي بهنجار را به فال نيك مي‌گيرم: به راننده‌‏اي كه به طور منظم چراغ قرمز را رد مي‌كند و هنگام ردشدن از چراغ قرمز به افسر راهنمايي زبان‌درازي مي‌كند همه جور انگي مي‌توان زد، الا كوررنگي! نكته اين نيست كه «نمي‌داند»، مساله اين است كه «نمي‌خواهد»... و البته همه‏‌ي ما مي‌خواهيم كاري كنيم كه «بخواهد».

و مقادیر دیگری بلبل‌زبانی‌های خام و نیم‌پخته که به هر حال خانم مدیر را اصلاً و ابداً خوش نیامد! چون می‌دانید که در فرهنگ ما معنای اول «سرویس» یعنی این که سرویس‌دهنده باید سرویس‌گیرنده را سرویس کند! ما کلاً «رعایای» سرویس‌دهندگان هستیم: در بانک، در اداره‌جات، در مدرسه،... حتی در رستوران هم گارسن‌های مجرب حضور مشتری را «تحمل می‌کنند»، از این که برای انتخاب غذا وقت تلف کنید بی‌حوصله می‌شوند و اگر در مورد آنچه قرار است سفارش دهید سؤالی داشته باشید، یک جوری بهشان برمی‌خورد چون همین که لطف کرده‌اند و پست دبیرکلی سازمان ملل یا (دست کم کمش!) وزارت بهداشت را قبول نکرده و آمده‌اند بشقاب و قاشق جلوی شما بگذارند بس است دیگر!... سؤال دارید؟ بفرمایید فرهنگستان و اینترنت جستجو کنید ببینید «کروپسکی قفقازی مخصوص» چیست و «مخصوص»اش با معمولی‌اش چه فرقی دارد؟!... بماند! همین بس که خانم مدیر ناراحت شد! و به گمان حقیر از همان روز معصیت‌بار بود که درهای رحمت نظام آموزشی بر این زن و مرد و دختر بسته شد که بسته شد! (و مرد یادش نیست که این نامه را قبل از ارسال برای خانم مدیر به زن هم نشان داده بود یا نه؟ این نکته از آن جهت مهم است که، خب!، بالاخره کفارة گناه مشترک معمولاً یک هوا سبک‌تر است!!...)

پسر قدری بعدتر (سال‌های دوم و سوم راهنمایی) بود که با لذائذ کابارة «افت تحصیلی» آشنا شد! آن هم از طریق بازی‌های کامپیوتری و فوتبال و بسکتبال. نمراتی که همینجوری حول و حوش 19 و 20 می‌چرخیدند، به ناگاه ظرف یکی دو ثلث به ارتفاعات 14 و 15 سقوط کردند تا جایی که یک سال چند فقره تجدید هم آورد که پدیدة نوظهوری در پیشینة تحصیلی والدین و والدین والدین و احیاناً اجداد چند پشت قدیمی‌تر خانواده بود! وقتی می‌گویم درهای رحمت بسته شد، خرافات نیست!

حالا نه این که فکر کنید می‌خواهم بر تحلیل مرد از این بی‌مهری روزگار صحه بگذارم، ها!... فقط چون در لابه‌لای آن معدودی نکات قلیل و نادر قابل‌اعتناء هم وجود دارد، اینجا بازگویش می‌کنم؛ اما با تأکید صریح بر این که مرد اصولاً صلاحیت این قبیل تحلیل‌ها را نه داشته نه دارد و نه خواهد داشت، چون اصولاً مردی که تا سرحد مرگ نگران آیندة تحصیلی فرزندانش نباشد، به زحمت می‌تواند مدعی پدر بودن باشد، چه برسد به این که بخواهد تحلیل هم بکند و گوشة تحلیل‌اش دامن پر مهر یکی از مالکان اراضی دونبش بهشت را هم بگیرد، که دیگر استغفرالله!

تحلیل مرد اما این بود که: فرزندان، ذاتاً، نیازهای ابتدایی‌ای دارند که برخی‌اش را بالاتر گفتیم، اما یکی از مهم‌ترین آنها، توجه و، به همراه آن، حد و مرز و محدودیت‌هاست. توجه، محرک عزت‌نفس است و محدودیت‌ها، مثل کمک‌فنر اتومبیل («اصغر! بپر اون آچار جغجغة 12 رو بیار!... بحنب! دستم تو گیربکسه!»)... بله! مثل کمک فنر، از «گیجی» و اضطرابات پیامد آن جلوگیری می‌کند و باعث ثبات مسیر طفل معصوم می‌گردد. مرد یک بار (وقتی فرزندان حدوداً 9 و 12 سال داشتند) در یک مجلس عصرانة سه‌نفره، خصوصی به آنها اذعان داشته بود که «به گمان من شما در انتخاب پدر و مادر اشتباه کرده‌اید!» و آنها هم از همان روز به این واقعیت تلخ که پدرشان یک تخته‌اش کم است واقف شدند! واقعیت این است که مرد، برخلاف تحلیل خودش، هم در نوع توجهی که فرزندان به آن محتاج بودند اشتباه می‌کرده بود، هم در نوع و لحن و شدت اعمال محدودیت‌ها. در واقع انگار که مرد عجله داشته باشد فرزندانش زودتر بزرگ شوند، خیلی حال و هوای کودکانه را درک نکرده بود. پدر جوان بودن هیچ حسنی ندارد!! یکی از عیب‌هایش هم همین است! به‌خصوص پدر جوان نومتجدد که سال‌ها از محیط پرورش سنتی (با همة کاستی‌هایش) دور مانده باشد، طفولیت خودش را هم از چشم والدینش ندیده باشد، مدعی این هم باشد که «خودمان می‌دانیم داریم چکار می‌کنیم»... زن هم از طرفی دیگر و در جهتی دیگر پارو می‌زد: توجه او به فرزندان همواره و منحصراً معجونی بود از نگرانی، برشمردن ایرادات و اصرار بر رفع نقائص ریز و درشت، همه با هم و در اندک زمان. نتیجة این «کوکتل مولوتف» تربیتی این بود که دختر تنها نوع توجهی را که دریافت می‌کرد وقتی بود که کاری را درست انجام نمی‌داد یا اصلاً انجام نمی‌داد و هر چه بیشتر والدین وقت و انرژی و اعصاب صرف تذکر و نصیحت و راهنمایی می‌کردند، او بیشتر احساس می‌کرد آنها را «دارد» و به نقائص و تمرد ممارست می‌ورزید. قرائت پسر هم از این «توجه» غلیظ والدین به خواهرش این بود که نمرة 19 و 20 به چه درد می‌خورد وقتی 12 و 11 و 10 و 9 به توجه بیشتر می‌انجامد؟... نظام آموزشی هم، که وظیفة تاریخی‌اش فقط «باسواد کردن» بچه‌هاست، به شکلی مستمر تلاش خود را مصروف می‌داشت که جلوی شیوع هرگونه شائبه‌ای از شوق فراگیری، کنجکاوی، کشف ناشناخته‌ها و خزعبلاتی از این دست را در فرزندان بگیرد. (اینها همه تحلیل مرد بود که، قبلاً گفتیم، اینجا هم مجدداً تکرار می‌کنیم، ابداً مرجع ذی‌صلاحی برای ارائة این گونه نظریات نیست!)

برای آن که این روایت دوم از «داستان پداگوژی» (به مصداق «تاریخ همواره دوبار تکرار می‌شود، بار نخست به صورت یک تراژدی، بار دوم به صورت یک کمدی») ناتمام رها نشود، بگوییم که دختر به ضرب تلاش‌های چندین معلم خصوصی (که فقط دوتاشان از بنیة روانی کافی برای ادامة کار برخوردار بودند و باقی‌شان متواری شدند!) و با هزینة گزاف، دبیرستان را به پایان رساند و هیچکس یادش نیست آن دختری که، به قول نورا جونز (نگاه کنید از جمله اینجا):

می‌چرخد، می‌خندد و با آهنگ محبوبش می‌رقصد
دختر کوچکی که بی‌هیچ عیب و ایرادی تنهای تنهاست
با چشمانی فراخ گشوده همواره دیدار خورشید را امیدوار است
و نغمه‌اش را برای هر که از راه برسد خواهد خواند
به شکنندگی برگ پاییزی که بی‌صدا به زمین می‌افتد
لبخند اریبی که بر چهره دارد
حکایت از دلربایی جذابی است که تنها از آن اوست
به شکنندگی برگ پاییزی که بی‌صدا به زمین می‌افتد
می‌چرخد، می‌خندد و با آهنگ محبوبش می‌رقصد
دختر کوچکی که بی‌هیچ عیب و ایرادی تنهای تنهاست

هیچکس یادش نیست، آن دختر اکنون کجا پنهان شده است؟!

پسر سال سوم دبیرستان را پیش از آن که وارد سال هجده‌سالگی و مشمولیت بشود انصراف داد و به فرانسه اعزام شد. دیپلمش را در آن بلاد گرفت و پدر، با استفاده از گوشه‌ای از قوانین مترتب بر خدمت مقدس زیرپرچم، در برابر وجه ناچیزی دستی دستی او را از این موهبت پرارج محروم کرد. هر دو فرزند در حال حاضر خوش و خرم در کابین ناخدای کشتی تایتانیک مشغول نظارة آیندة رفیع خویش‌اند که دارد از روبه‌رو شتابان می‌رسد!!

بله! «بچه‌ها از بدو تولد دارند بزرگ می‌شوند!» هم والدینی که دیر به این نکته پی ببرند، هم والدینی که برای بزرگ شدن فرزندانشان عجله داشته باشند، روزگار سختی را بر فرزندانشان تحمیل خواهند کرد («اصغر!... پس چی شد این جغجغه؟!»).

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

1390/3/13- حرف، حرف، حرف... تا بیحسی مخاطب!

- افسر راهنمایی (در بلندگوی ماشین گشت): پراید! بزن کنار!...

مرد آهسته می‌کند و کنار خیابان می‌ایستد.

- افسر راهنمایی (کماکان در بلندگوی ماشین گشت): گواهی‌نامه و مدارک ماشین را بیار!

- مرد (در حالی که مدارک را به سمت افسر، که در ماشین نشسته و یک بیسیم در دست دارد، دراز می‌کند): جناب سروان، من داشتم از طرح می‌رفتم بیرون...

- افسر: حالا که توی طرحی...

- مرد: بله اما... (بیسیم خرخر می‌کند و افسر مشغول گفتگو با صاحب صدای نامفهوم می‌کند)

- افسر (بعد از مکالمة بیسیمی!): خب! شما شغلتون چیه؟

- مرد: کامپیوتر... اما من داشتم از طرح بیرون می‌رفتم، جناب سروان! (خرخر مجدد بیسیم و مکالمة دیگری بین افسر و «سروش گنگ»!... همان صدای نامفهوم!... و در پایان مکالمه:)

- افسر: خب حالا چکار کنیم؟

- مرد: عرض کردم که داشتم از طرح بیرون می‌رفتم!

- افسر (باز با بیسیمش حرف می‌زند و پس از مکالمه لحظه‌ای تأمل می‌کند و آنگاه): هیچی هم نمی‌گی که آدم بفهمه باید چه کار کنه!...

- مرد: ببینید جناب سروان! من که گقتم داشتم از طرح بیرون می‌رفتم... در واقع من یک خلاف مرتکب شده‌ام، شما هم حین ارتکاب جرم بنده را گرفته‌اید. حالا اگر وجدان کاری شما اجازه می‌دهد من را جریمه نکنید، که چه بهتر!... وگرنه، خب!، لابد باید برگ جریمه را بنویسید، دیگر! چه کار دیگری می‌خواهید بکنید؟

- افسر، قدری با چهره‌ای حاکی از دل‌به‌هم‌خوردگی به مرد نگاه کرد، مدارک او را با حرکتی خشن به طرفش گرفت و با لحنی مملو از اشمئزاز گفت: بگیر این مدارکت رو برو!!...

مرد باورش نمی‌شد از جریمه جسته باشد! اما تصور گزینة دیگر (این که به جای 13هزارتومان جریمة رانندگی در داخل محدودة طرح ترافیک، 5 یا حتی 2هزارتومان لای مدارک بگذارد و عاقبت اخروی جناب سروان را به خاطر ارتشاء به مخاطره بیندازد!) برایش غیرممکن بود. بعدها وقتی دربارة این که «چگونه مجرم، قاضی و قاضی، جلاد می‌شود؟» فکر می‌کرد، بحث‌ها (یا به عبارت دقیق‌تر، «تک‌گویی‌ها»ی) طولانی‌ای را با زن به یاد آورد که در جریان آن دربارة زندگی مشترک و مسائل فرزندان، گفته بود، گفته بود و گفته بود، و زن شنیده بود، شنیده بود، شنیده بود و گاهی هم زن چیزی گفته بود و باز شنیده بود و شنیده بود!... آنقدر که هر دو خسته شده بودند و «بحث» پایان گرفته بود و مرد و زن به مسیر زندگی پیش از «بحث» بازگشته بودند؛ مرد، با این تصور که در جهت بهترشدن زندگی خود و خانواده‌اش کاری را به انجام رسانده است، و زن،... (واقعاً نمی‌دانست زن از حرف‌های او چه تصوری را با خود برده بود؟!... اما بعدها در جریان «کیسه‌کشی»های ماه‌های طلاق، زن به مرد گفته بود که اصولاً حوصلة این گفتگوهای «منطقی» مرد را نداشته است و دیگر خسته شده است از این که مرد بر سر هر موضوعی سفرة استدلال‌هایش را پهن می‌کند و زن «نمی‌تواند به خوبی او استدلال کند» اما نتایج مرد را هم نمی‌تواند بپذیرد)... و زن، (بگوییم) با تصوری دیگر به مسیر زندگی پیش از بحث بازگشته بود!... و «بحث»‌ها تمام می‌شد تا «بحثی» دیگر و قس علی هذا!

یکی از دوستان مرد و زن، که از تصمیم مرد به جدایی بسیار متعجب شده بود و، در جریان ماه‌های طلاق، از او جویای چندوچون قضایا شده بود و مرد برایش کلیاتی از مصادیق عدم‌تفاهم خود با زن را نقل کرده بود،... در واکنش به این سرگذشت، به او گفته بود که «من فکر می‌کنم که تو اگر به جای تلاش در متقاعد کردن همسرت، یک جاهایی صدایت را بالا می‌بردی و داد می‌زدی و نشان می‌دادی که شدیداً مخالفی یا خواسته‌ات متفاوت است، شاید نتیجة بهتری می‌گرفتی»... شاید!... اما ترجیح مرد در تلاش به متقاعدکردن زن، فقط از سر رعایت اصول دموکراتیک که نبود (تازه در دموکراسی هم که داد زدن منعی ندارد! دارد؟!)... دو سه چیز به هم می‌آمیخت که یکی‌اش پرهیز از تنش آشکار و مستقیم بود (می‌گویم «آشکار و مستقیم» چون این «بحث» هم لحظات تنش‌آمیخته‌ای بودند). یکی دیگرش این بود که مرد جز آن چیزهایی که می‌دانست که نمی‌خواهد، همیشه خیلی روشن و شفاف نمی‌دانست چه چیزی را واقعاً می‌خواهد و امیدوار بود در جریان مفاهمه به «چیز جدیدی» برسند که هر دو بخواهند... گاهی هم این بحث‌ها به رغم ظاهر منطقی‌شان تنها و تنها بسته‌بندی متفاوت و نومتجددانه‌ای بود از شلاق قضاوت را بر گرده‌های زن فروکوفتن!... (بله! بله!... مرد قصة ما در وبلاگ خودش می‌تواند هر چه دلش می‌خواهد بنویسد! اما ما که داریم قصه می‌گوییم که نمی‌توانیم ابعاد شخصیت داستانمان را فدای یک جور قداست و معصومیت ساختگی بکنیم: انسان‌ها همه جانی‌اند، فقط قیمت‌شان برای ارتکاب به جنایت تفاوت دارد!... در این خصوص رجوع کنید به آراء و نظرات انسان‌های معقول و متمدنی که، این روزها، به مناسبت پروندة قصاص پسری که به صورت دختری که، گویا عاشق‌اش هم بوده، اسید پاشیده است، در برابر این پرسش قرار گرفته‌اند که اگر این اتفاق برای خود یا نزدیکانش افتاده بود، آیا حاضر به قصاص مجرم می‌شدند؟... خیلی‌ها پاسخ‌شان مثبت است!... بماند!)

فهرست انگیزه‌های واقعی و نهان مرد در «بحث»های زناشویانه‌اش را همینجا ناتمام رها می‌کنیم و به بازخوانی این دعوت شعروارة مرد اکتفا می‌کنیم که:

دعوت

ديدي نمانده بود در آن دِيرِ بي‌سرور

جز كامِ تلخ و خشك و ترك‌خوردة سبو

چشم‌انتظار بوسة يك جرعة عطش؟

ديدي ز آستانة شب، درنمي‌شتافت

جز بادِ-دزدِ-شعلة-شمع‌اي، كه مي‌گريخت

از سايه‌هاي خامُش يك جفتْ ناحضور؟

اكنون بيا، بنوش، برافروز و بازگوي

ناگفته‌هاي خفته، ز بيدار دردها.

تهران، 8 اردي‌بهشت 1378

تک‌گویی‌های مرد و الگوی «حرف، حرف، حرف،... تا بیحسی»، در یک جاهایی، اما، اصلاً فرصت نمود پیدا نمی‌کرد! برای مثال در جمع همتایانی که با شفقت و مهربانی و لحنی که (به قول اهل بلاغت) به «ذم شبیه به مدح» پهلو می‌زد، به او می‌گفتند که گفتارش «پیچیده و سنگین» است... که به زبان «ساده و سبک» یعنی «هم زیاد حرف می‌زنی، هم آسمون و ریسمون را به هم می‌بافی و از حرف‌هات هیچی نمیشه فهمید»!

اما در کلیة مواردی که مخاطب بنا به ملاحظاتی مخاطب باقی می‌ماند، این بازی یکی از بازی‌های مألوف مرد بود. یکی از این موارد، نشست‌های پدر و فرزندی بود!

مرد به یاد می‌آورد روز جمعه‌ای را که والدین خودش و زن به منزل آنها آمده بودند و بعد از ناهار به تماشای فیلمی نشسته بودند و دختر (که آن روزها باید حدوداً 10ساله می‌بوده باشد) بنا به طبیعت هیجان‌آلودش نمی‌توانست سرزندگی خود را به خاطر رعایت آسایش پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها مهار کند و به بهانه‌های مختلف تلاش می‌کرد توجه آنها را از فیلم بگیرد... و نهایتاً مرد به او اشاره کرد که با هم به اتاق دختر بروند تا به دور از دیدگان جمع معذب، تذکراتش را برای دختر بگوید. وارد شدند، مرد به دختر گفت که روی تخت بنشیند و در اتاق را بست و در حالی که خودش روی تخت می‌نشست، دختر به او گفت «می‌خوای خیلی حرف بزنی؟!»... یک چیز بسیار طنزآمیز در این شرایط بود که جایی برای هیچ تذکر و نصیحت و حرف جدی باقی نمی‌گذاشت. این شد که مرد از ته دل خندید و گفت «نه!... همین خواستم بیای اینجا که زیاد شلوغ نکنی!»... و بلند شدند و به جمع بزرگترها ملحق شدند.

دختر باهوش‌تر از آن بود که بخواهد چندباره از این حربه استفاده کند!... بعدها او هم مانند مادرش گوش می‌داد و گوش می‌داد و گوش می‌داد، با این تفاوت که گاهی هم برای دلخوشی مرد تأیید می‌کرد و حتی قول و قرارهایی با خودش و مرد می‌گذاشت!...

پسر چندسالی زودتر این تجربه‌ها را پشت سر گذاشته بود و روش‌های مختلفی را برای کشیدن بار این تک‌گویی‌ها آزموده بود؛ از جدل مستقیم گرفته، تا چشمانش که خمار خواب می‌شد (واقعاً می‌شد؟ واکنش روان‌تنی بود؟ کلاً فیلم بازی می‌کرد؟ نمی‌دانیم!... مهم هم نیست!) و بالاخره گوش دادن، گوش دادن، گوش دادن... شانس دیگر پسر این بود که زن او را در هفده‌سالگی از «زندان خانواده» رهاند و قبل از مشمول شدن، برای ادامة تحصیل، فرستادش به فرانسه (که این هم حکایت جداگانه و مفصلی دارد!)...

جمع‌بندی مرد از همة این تجربیات مختلفش در زمینة «تک‌گویی»، در چند سطر زیر از یک شعر خلاصه شد (مرد این شعر را به شکرانة تعامل و بده‌بستان صمیمانه، مؤثر و معناداری که با یکی از دوستان بسیار عزیزش داشت، به این دوست اهداء کرد، و ما هم اینجا، به نوبة خود، از او قدردانی می‌کنیم!):

...

پس حرف‌ها را باید گفت و رفت



واژه‌ها

غبارِ در قفای سوار شبروند

که آهسته فرو خواهند نشست

و بر روی صندلی‌ها

میزها

و فرش کف این اتاق

معنا خواهند یافت

...

آخ! که زندگی زن و فرزندان چه شیرین‌تر می‌شد اگر آنها هم، مثل شما، یک دگمة delete، escape، یا کلاً on/off در اختیارشان بود!!

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

1390/03/08- فرزندان

بسیاری بر آن‌اند که زندگی زناشویی بدون فرزند، زندگی‌ای است که یا سست است یا بدون‌هدف،... یا هردو! اما گروهی از دوستان و آشنایان مرد گمان می‌کردند که علت جدایی او از زن، باید فرزندان باشند. گروهی دیگر هم به دنبال علل دیگر می‌گشتند. البته، عدة قلیل‌تری هم بودند که به حرف‌های مرد گوش فرا می‌دادند و تلاش می‌کردند نظر او را که زندگی زناشویی بدون «آن چیز مشترک» به اندازة یک رقص بدون موزیک پوچ و پست‌مدرن(!) است، هضم کنند.

اما چرا گروهی فکر می‌کردند علت جدایی مرد از زن، فرزندان می‌توانستند باشند؟ اصلاً این فرزندان که بوده‌اند؟

فرزند اول، پسر، در سال سوم ازدواج به دنیا آمده بود در شرایطی که یکی دو سال بود که هم زن و هم مرد توانسته بودند اقامت دانشجویی خود را به اقامت به عنوان شاغل تبدیل کنند و هر دو مشغول به کار بودند و یک سالی بود که رفاه و امنیت زندگی‌شان به لطف آپارتمان کوچکی که والدین مرد در حومة پاریس و برای سکونت زوج جوان خریده بودند، ثبات و قطعیت یافته بود.

در واقع اکنون که پسر بیست و چهارساله است، برای مرد قدری عجیب است اعتراف به این نکته که تا پیش از آن که زن به او پیشنهاد کند، او تصوری از زندگی خود به عنوان پدر را نداشت. حداقل چیز روشنی به خاطر نمی‌آورد که مثلاً خیلی دلش خواسته باشد که «زندگی خودش را در وجود فرزندانش تداوم بدهد» یا «همة توانش را برای تربیت فرزندان برومندی مصروف بدارد که بعدها بتواند به وجودشان افتخار کند»... یا هر نوع کلیشة دیگری. زن اما با این استدلال علمی که «توصیه می‌شود اولین فرزند تا پیش از سی‌سالگی به دنیا آورده شود» دیگر جایی برای تردید باقی نگذاشت!... بگذارید اینجوری بگویم: زن و مرد، تصمیم به بچه‌دارشدن را خیلی سریع گرفتند؛ اما وقتی گرفتند، تصمیم مهم زندگی‌شان بود و هر دو شوق بسیاری از این موجود ندیده‌ای که به سرعت داشت در رحم زن رشد می‌کرد، داشتند. اولین اکوگرافی‌ای که جنسیت بچه را می‌شد دانست با هم رفتند و اصرار داشتند که بدانند و دانستند که دارند صاحب یک پسر می‌شوند. بعد کلاس‌های مشترکی را در یک کلینیک آوانگارد و همراه مادران و پدران دیگر می‌رفتند که همة اهتمام برگزارکنندگان‌اش این بود که بارداری و زایمان برای مادران و بخصوص پدران، از حالت شبه-بیماری (یا به قول یکی از مربیان «یک غدة مزاحمی که باید عمل کنند و بیرون‌اش بیاورند»!) در بیاید و جایگاه واقعی‌اش را بیابد: مرحلة مهمی از زندگی هر سه نفر: جنین، مادر و پدر.

در این کلینیک قویاً به پدران توصیه می‌شد که در حین زایمان همسرشان را همراهی کنند؛ و البته این فقط یک توصیه بود. مرد بسیار راغب بود و طبعاً خوب به خاطر دارد روزی از روزهای اواخر پاییز را که حوالی 2 یا 3 بعدازظهر زن به او خبر داد که زنگ زده است که آمبولانس بیاید و او هم کارش را ول کرد و به سمت کلینیک شتافت، و بعد تا حدود ساعت 10 شب مراحل مختلف «کار» را همراه با زن طی کرد، و همراه با دردهای آخر پیش از ترزیق پریدورال و خارج کردن بچه با فورسپس، مرد هم ناخودآگاه تمام عضلاتش منقبض می‌شد، و دست آخر، اوج ماجرا بود: دیدن موجود ظریف مینیاتوری که بدون نیاز به این که به پشتش بزنند گریه کرد و دیدن لبخند خسته ولی رضایتمند زن که حالا اولین فرزندش را در آغوش گرفته بود... و این هم‌آغوشی و آرامش و آسایش بعد از تلاش 8 ساعتة زن و فرزندش، چند دقیقه‌ای ادامه داشت و پشت این تدبیر تیم مامایی هم فکری نهفته بود از همان جنس که از زایل‌شدن خصلت «طبیعی» بارداری-زایمان با هرگونه انقطاع ناگهانی و خشن در فرایند به دنیا آوردن جنین-نوزاد، پرهیز شود.

سورپریز کوچکی هم برای مرد در نظر گرفته بودند که سورپریز بزرگی بود: ماما دو نقطة بند ناف را با گیره مسدود کرد و قیچی را به سمت مرد گرفت که «بند ناف را پاره می‌کنید؟»... 3 ثانیة عجیبی بر مرد گذشت تا قیچی را از دست ماما گرفت و در حرکتی نمادین ورود پسرشان را به دنیا «افتتاح کرد» (هاه!... در اینجا هم همة کارها را کسان دیگری می‌کنند، اما نوار را کس دیگری قیچی می‌کند!!)

فرزند دوم، دختر، سه سال بعد به دنیا آمد. این بار هم پیشنهاد را زن داد و باز هم توصیه‌ای علمی پشت آن نهفته بود که توصیه‌ای مضاعف بود: یک آن که فرزندان تک دچار مشکلاتی می‌شوند که ناشی از توجه انحصاری والدین به آنهاست، و دو این که سه سال، اختلاف ایده‌آل برای فرزند دوم است. این بار مرد تردیدهایی را ابراز کرد که بعدتر به آن خواهیم پرداخت، اما دست آخر این تصمیم نیز به همان سان گرفته شد و به همان سان شوق‌انگیز بود و اکوگرافی‌ای که جنسیت جنین را دانستند و روزی که (یک یکشنبه بود و تعطیل) کیسة آب پاره شد و با هم به همان کلینیک رفتند و مامای کشیک یک کارآموز جوان بود که این کلینیک را انتخاب کرده بود چون از معدود کلینیک‌هایی بود که در آن زایمان درون آب را انجام می‌دادند و او چشمش دربه‌در دنبال مادری می‌گشت که بخواهد در آب زایمان کند و از زن و مرد پرسید و آنها به هم نگاهی کردند و گفتند «نه! ما چنین تصمیمی نداریم!» و او لبخندی زد و فاصلة دردها کم شد و هنوز یکی دو ساعتی مانده بود و زن به ماما گفت خیال می‌کند اگر یک وان آب گرم بگیرد بهتر می‌تواند انقباض‌ها را تحمل کند و وان را آماده کردند و بیست دقیقه‌ای در وان بود و ماما که به معاینه‌اش ادامه می‌داد به او گفت که کم‌کم باید بیاید بیرون و تخت را آماده کردند و زن گفت که یک درد دیگر در راه است و بعد از آن بیرون می‌آید و این درد آخر، درد آخر بود!... اووپپپس!!... فرصت برای بیرون آمدن از وان نبود و در نتیجه زایمان به شکل خلق‌الساعه در آب انجام شد!!... مامای جوان باید خیلی مستجاب‌الدعوه بوده باشد!!... این بار مرد واقعاً و به شکل فیزیکی در زایمان سهیم بود! چون در تمام مدت زایمان زیر بازوان زن را از پشت سرش گرفته بود و ماما از طرف دیگر وان خم شده بود و... نهایتاً بچه را در آب گرفت و در آغوش زن گذاشت و همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسید و این بار موجود مینیاتوری علاوه بر ظرافت جنینی‌اش، ظرافت دخترانه‌ای نیز داشت که مراسم افتتاح ورودش به دنیا را برای مرد دلرباتر می‌کرد!

آنها که گمان می‌کردند علت جدایی مرد از زن باید فرزندان باشند، یا از پررنگی این تصاویر در ذهن مرد بی‌خبر بودند و یا فرق اسید و باز را با کاغذ تورنسل نمی‌دانستند!!... و چون قصه بدینجا رسید، ساعتی از نیمه‌شب گذشته بود و وبلاگ‌نویس لب از قصه فروبست که فردا بتواند به موقع سر کارش حاضر شود!!

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

1390/01/10 - مکاشفه در ماهور و اصفهان

همه‌چیز خانه روبه‌راه شده بود بجز... چند چیز! میز ناهارخوری که در ردیف‌های بودجة 1389 برایش اعتباری باقی نمانده بود و باید در بودجة 1390 برایش متممی دست‌وپا می‌کرد! سیم آنتن تلویزیون که هنوز ول بود و باید برقکار می‌آمد و به سقف و دیوار داکت می‌زد که به شکلی متمدنانه سیم از دم در به پشت تلویزیون برسد، آینه و چراغ و جاحوله‌ای حمام که به شکل وحشتناکی شبیه مسافرخانه‌های بین‌راه بود و باید عوض می‌شد و... تقریباً همین! 

با اینحال مرد دیگر انتظار را جایز ندید و در اقدامی عجیب، پدر، مادر و زن را برای ناهار روز جمعه به منزل جدیدش دعوت کرد. «اقدام عجیب» از آن رو که، خب!، مناسک ناهار جمعه سنتاً در منزل والدین برگزار می‌شد و معمولاً مرد و زن و بچه‌هاشان تقریباً سر ناهار می‌رسیدند و بعد از ناهار همگی به اتاق تلویزیون رهسپار می‌شدند و در حد مقدوارت ولو می‌شدند و گاهی فیلمی می‌دیدند و در بقیة موارد چرت می‌زدند. پدر معمولاً به اتاق خودش می‌رفت و روی تخت دراز می‌کشید، مادر هم ایضاً... مرد به اتاق کتابخانة والدین می‌رفت و روی تخت آن می‌خوابید و زن و دختر هم در همان اتاق تلویزیون... بعد بیدار می‌شدند و چای و میوه تناول می‌کردند و باز اگر فیلمی بود می‌دیدند و حوالی 5 و 6 بعدازظهر متفرق می‌شدند. 

این برنامة روزهای «خوشِ» پیش از جدایی بود! بعد از آن، مرد به شکل غریبی از این که «ادای خانواده در بیاورد» گریزان بود و با این که چند ماهی میهمان والدین بود، اما جمعه‌ها را از پیش ظهر می‌زد بیرون تا آخر شب. زن و دختر هنوز بعضی جمعه‌ها به دیدار والدین مرد می‌آمدند، به رسم تازه‌کردن دیدار و شاید با رابحه‌ای از «انگار نه انگار»؟!... معدودی از این مناسک که مرد در آن حضور داشت، فضای سنگینی داشت که خیلی هم روشن نبود نقطة ثقل‌اش کجاست؟ 

مرد می‌دانست که والدین‌اش تصمیم او به جدایی را تأیید نمی‌کردند و با اینحال بی‌هیچ تردید و تأملی به او پیشنهاد داده بودند که اگر می‌خواهد از خانة خودش بیرون بیاید، لازم نیست فکر اجارة جایی باشد و می‌تواند بیاید پیش آنها بماند. و او آمده بود. می‌دانست که از خیلی جهات به زن حق می‌دهند که ناراحت باشد و با او احساس همدردی می‌کنند (یا شاید احساس «شرم و سرافکندگی») از این که پسرشان او را «ول کرده است» و در واقع نمی‌دانستند با این داستان چگونه باید برخورد کنند؟... 

می‌دانست که در چنین شرایطی همه قدری منقبض هستند و با این که از روزی که تنگ بلور شکسته، هیچ‌کس پابرهنه راه نمی‌رود، ولی هر صدای «قرچ»ای می‌تواند همة نگاه‌ها را در جستجوی تکة براقی به روی زمین بکشاند. می‌دانست که دست آخر، به فکر خیر و سلامت جسمانی و ذهنی او هستند، اما او هنوز دست‌های اولش را بازی نکرده بود و هرقدر هم که در طول این سال‌های اخیر با کانون‌های احساس گناه و عذاب وجدان درونش دست و پنجه نرم کرده و آن کانون‌ها را متقاعد کرده بود که بهتر است بروند جای دیگر قربانی بگیرند، اما هنوز قضاوت منفی والدین برایش دلشوره‌آور بود. 

سال‌ها بود که دیگر خطری آن «کودک مریض» را تهدید نمی‌کرد! سال‌ها بود که این کودک در مناسبت‌های مختلف و با دست‌وپاچلفتگی تمام به والدینش (و به‌ویژه به مادرش، که مانند همة مادرها و پدرها، تا همیشه فرزند و بچه را یکی می‌دانند!) می‌گفت «من آدم مستقلی شده‌ام»... شاید اولین بار یک 25 آذر بود و او هنوز سال‌های آخر دبستان یا اوایل راهنمایی را در دبستان مهران می‌گذراند. سال‌های دیگر یک کاردستی‌ای نقاشی‌ای کارت تبریکی، گلی چیزی همراه با یک یادداشت مهرآمیز (و بعضاً هم قدری کلیشه‌ای) از مدرسه می‌آورد و می‌گذاشت روی میز کار مادرش یا به دستش می‌داد و همدیگر را بوس و بغل می‌کردند و هر دو از این که این مناسک به جا آورده شده بود خوشحال بودند. حالا با کدام منطق می‌شود فلسفة چیزی به نام «روز مادر» را توجیه کرد، وقتی تمام سال مادر دارد با انواع نگرانی‌ها انواع سرویس‌ها را به فرزندش می‌دهد و فرزند در جستجوی تجربه‌کردن مرزهایی فراتر، همة آنچه برایش فراهم آمده است را مفروض و عادی می‌انگارد و همة نگرانی‌ها را به سخره می‌گیرد و زمینه‌هایی برای نگرانی‌های جدیدتر و بزرگتر می‌تراشد؟... کارکرد «روز مادر» در واقع جز این نیست که برای لحظاتی از یک روز این دو دنیای ذاتاً معارض، نفسی تازه کنند و سالی دیگر را به همان منوال بیاغازند. در حقیقت یک جور آتش‌بس است برای تبادل اسرا و زخمی‌ها!! 

باری! در آن سال نوجوانی، هدیة مرد به مادرش به مناسبت 25 آذر و روز مادر، یک یادداشت خیلی «رادیکال» بود در مذمت احساسات و ابرازاتِ آن و این که «این مسخره‌بازی‌ها چیه؟!»... درست یادش نمی‌آمد چه جور بی‌اعتنایی‌ها و حقیرانگاری‌های دیگری نسبت به این مراسم لطیف و ظریف از خودش بروز داده بود... اما ماهیت نانوشتة داستان این بود که «آتش‌بس، بی‌آتش‌بس!» حتی امروز هم «همینه که هست»: «من رسالتم این است که خودم باشم؛ همینم که هستم؛ شما هم رسالتتان این است که همینجور به نگرانی و مهر و محبت مادرانه‌تان ادامه بدهید؛ این که دیگر مراسم بزرگداشت و قدردانی ندارد!»... فکر می‌کنم خیلی از بچه‌ها حداقل یک بار در دفاع از زیاده‌روی‌های خودشان به والدینشان گفته‌اند «خب! من که نخواستم به دنیا بیام»... شاید آنهایی که در همان «یک بار»، از والدین تودهنی خورده‌اند، زودتر متوجه شده باشند که همه حرفی را می‌توان زد، اما بعضی حرف‌ها راستی راستی آنقدر احمقانه‌اند که جواب معقولی برایشان وجود ندارد!! (نقل از شاعر، گویا همان آقای اسفندیاری، است که «گفتا همه حرف‌ها ندارند جواب»!) 

رابطة مرد با پدرش (طبعاً!) متفاوت بود... تصویر پدر، تلفیقی بود از بذله‌گویی و طنازی و اطمینان و اعتماد به حل مشکلات بدون نگرانی، تبحر در تبدیل شرایط ناخوش به وضعیت‌های خوش (یا کمتر ناخوش)... و البته اخم و جدیت‌هایی که، مثل ابرهای سیاه و سنگین، وادارت می‌کرد به دنبال سرپناهی باشی برای فرار از طوفان... طوفانی که معمولاً هم هرگز از راه نمی‌رسید!... و در کنار این خصوصیات، یک رگة شیطنت‌آمیزی از «ضعیف‌چزانی» نیز داشت که در مواقع لازم(؟!) به کارش می‌گرفت و طرف را کلاً مقهور می‌کرد!... خلاصه این که پدر، هم‌نبرد خوبی برای جفتک‌اندازی‌های نوجوانی مرد نبود: یا به این که «من» مرد چگونه باید باشد کاری نداشت، یا اگر هم کاری می‌داشت، مرد را توان مقابله با روش‌های او نبود. 

همة این بده‌وبستان‌ها زیر سقف محکم و بی‌خللی از مهر و محبت و توجه عمیق و بی‌دریغ والدین به فرزندان جریان داشت. اگر اخم و تَخم و عصبیت و عصبانیتی بود، وقتی بود که واقعاً بچه‌ها گندش را درآورده بودند!!... (تعلیق می‌دانید چیست؟!... حتماً می‌دانید!... این اشارة چندبارة راوی به «فرزندان» و «بچه‌ها»ی والدین مرد، بدون ذکر این که مرد چند خواهر و برادر داشته، و اصلاً داشته یا نه... از سر تفنن نیست: مرد یک برادر داشت که شش سال تقویمی از او و ده‌ها سالِ هوش و دانش و توانمندی از هم‌سن‌وسالان خودش بزرگتر و درخشان‌تر بود و چند روزی پیش از آن که بیست و هفت سالش تمام بشود، در یک سانحة اجتماعی به قتل رسیده بود... اما دربارة برادر گفتنی بسیار است که اینجا به همین مختصر اکتفا می‌کنیم تا عجالتاً قال این ابهام و تعلیق بی‌حاصل کنده شود!) 

شاید یکی از محکم‌ترین جفتک‌های «من مستقلم!» مرد، چگونگی تحقق ازدواج او بود: در یک روز بهاری، پس از یکی دو سال که از آشنایی و زندگی مشترک و دانشجویی زن و مرد در بلاد راقیه می‌گذشت، زن به مرد پیشنهاد کرد که بیایند و ازدواج کنند!... مرد گفت «به شرط آن که پای والدین را وسط نکشیم: بعد از آن که ازدواج کردیم بهشان خبر می‌دهیم؛ وگرنه حتماً باید همة تشریفات و مناسک و مراسم را به‌جا بیاوریم!»... زن هم با کمی بی‌میلی، اما پذیرفت. رفتند و در شهرداری محله‌شان ازدواج کردند، به رسم فرنگ. بعد با تنی معدود از دوستان رفتند پیتزا خوردند و عکس گرفتند و... زنگ زدند تهران و به والدینشان گفتند «ما ازدواج کردیم!»... هیچکدام چهرة والدین را در هنگام این مکالمة تلفنی ندیدند. اما سال‌ها بعد، وقتی مرد به والدینش گفت «من تصمیم گرفته‌ام که ما باید از هم جدا شویم»، دید که چه مهارتی دارند مردمان این نسلِ قبل در کنترل ظواهر و ابرازات احساسات‌شان: با خونسردی و متانت گوش دادند و پرسش و پاسخ‌هایی رد و بدل شد و مرد توضیحاتی را که از همه لازم و ضروری‌تر می‌دید داد و پدر و مادر هم نگرانی‌هایشان را در خصوص وضعیت خانواده و به‌خصوص نوه‌ها مطرح کردند... ولی، خب!، به تجربة هشتاد و چند سال عمر می‌دانستند که، به قول فرانسوکی‌ها(!)، «باید به زمان فرصت داد» تا رخدادها در ذهن خودشان جابیفتد و پس از آن بدانند کجا باید بایستند و چگونه واکنش نشان دهند... 

در خصوص ازدواجشان هم همواره در طول این سی سال و به مناسبت‌های مختلف و قلیلی که پیش آمده بود، به لحنی که، به سنت موسیقی غربی، باید آن را “tranquillamente affettuoso ma profondamente lacrimoso quasi furioso” نامید (من هم ایتالیایی بلد نیستم اما ظاهراً باید بخوانید: «ترانکوییلامِنتِ اَفِتّووزُ ما پرُفُندامِنتِ لاکریمُزُ کواسی فوریُزُ»، که فارسی‌اش یک چیزی می‌شود در حدود: «به آرامی مهرآمیز ولی عمیقاً حزن‌آلود و تقریباً خشماگین»!!)، به آنها یادآور شده بودند که «این رسمش نبود!»؛ اما باز هم، در طول همة این سال‌ها، هر جا احساس کردند کمک آنها باعث راحتی زندگی زن و مرد می‌شود، هر آنچه امکانات در اختیار داشتند به کار گرفتند... روز مادر تاریخش عوض شد، اما کماکان مرد رابطة پیچیده و ابهام‌آلودی را با نگاه و دنیای مادرش حفظ کرده بود: انگار از این که «استقلال»اش را به رخ او بکشد، به اندازة خاراندن جای نیش پشه تا سرحد خونین شدن ناخن‌هایش، لذت می‌برد. انگار این که مادر جز نگرانی برای او و ترسیم طرح محو و کمرنگی (با یک مداد 8H که به نرمی در دست گرفته باشد) از «خیر و صلاح» او و خانوادة کوچکش کاری نمی‌توانست بکند، اعتماد به نفس مرد را نوازش می‌کرد، ولی این کافی نبود! باید ضرورت لرزش‌های آن دست و دل و معنای خطوط آن طرح را هم، به حق یا به ناحق، نفی می‌کرد!... حکایتی است!... 

در واقع همیشه فقط مادرها نیستند که نمی‌توانند بین فرزندانشان با بچه‌هایشان فرق بگذارند؛ گاهی بچه‌ها هم کمک‌شان می‌کنند: نمی‌توانند، نمی‌خواهند، یا هردو، که خودشان را واقعاً مستقل از والدین (و به‌ویژه مادر) تعریف و تصویر کنند: چه آنها که تمام عمر می‌کوشند عیناً همانی بشوند که مادرشان می‌خواسته، چه آنها که می‌کوشند عیناً همانی که مادرشان می‌خواسته نشوند، هر دو بند ناف دومشان هنوز به مادر وصل است. بچه‌هایی که مادرانشان قادرند یا بلدند به موقع به فرزندانشان بفهمانند و آنها را وادار کنند که «باید بروند راه خودشان را پیدا کنند»، به آنها و خودشان کمک خیلی بزرگتری می‌کنند. در رابطة والدین و فرزندان، ابتکار عمل در دست والدین است. فرزندان همیشه می‌توانند از قول حافظ بخوانند «مکن در این چمنم سرزنش به خود‌رویی / چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم». «به موقع» جدا شدن خیلی مهم است: «اگر زود باشد، هنوز وقتش نشده، اگر دیر بشود، دیگر وقتش گذشته»... 

اما والدین هم باید پیش از آن به این باور رسیده باشند که فرزندان، فرزندان‌شان نیستند. یا حداقل این «شان» یک جور اضافة ملکی از نوع خیلی خاص است... چنان که شاعر یا نویسنده می‌گوید «نوشته‌ام» و نیک می‌داند که این نوشته وقتی چاپ شد دیگر «مال او نیست»... اما، خدا وکیلی!، والدینی که این باور را عمیقاً و تا آخرش در خود دارند، چند درصدند؟ پس، آقای حافظ! اصلاً از هیچ طرف سرزنشی در کار نتواند بود!... هر چیز که هست اینچنین می‌باید / آن چیز که اینچنین نمی‌باید، نیست! (یادتونه، که؟!) 

برگردیم به داستان جدایی و آن جمعة عجیب!... مرد و دختر تدارکاتشان را دیده بودند و حوالی ساعت 1 بعدازظهر، مادر و پدر و زن در زدند و آمدند به بازدید آپارتمان و برانداز اوضاع. درست همان موقع مرد داشت، یکی از چهار سی‌دی آهنگ‌های روح‌الله خالقی را در دستگاه می‌گذاشت. نشستند و همزمان با چای و احوالپرسی، بنان و ارکستر گل‌های رنگارنگ هم، ریزریز فضا را رنگ‌آمیزی می‌کردند. چیزی در درون مرد، مثل سیم‌های پیانوی محجوبی، کش آمده بود... نمی‌دانست چیست. در رفت و آمد بین آشپزخانة پشت پیشخوان و اتاق نشیمن، زیرچشمی دنبال نشانه‌ای از یک جور «تأیید» در وجنات و سکنات والدین می‌گشت. می‌دانست که برای زن، چنان که پیشتر از آن برای دختر، این خانه مصداق ملموس و واقعی‌ای می‌بایست باشد از آنچه «بعد» را تشکیل می‌دهد. آنجا دنبال تأیید نبود. اما نمی‌فهمید چرا ناگهان، اکنون، اینجا (نزد این والدینی که در نقش میهمان روی صندلی‌ها نشسته بودند)، چشمش دنبال تأیید می‌گردد. آن هم در شرایطی که والدین تلاش می‌کردند در حضور زن و دختر، با احتیاط از لابه‌لای خرده شیشه‌ها قدم بردارند تا صدای هیچ «قرچ»ای بلند نشود. 

این وسط، دستگاه تصفیة آب هم خراب شده بود و این نورعلی‌نور بود: این دستگاه‌ها را شرکتی که مرد در آن مشغول به کار بود وارد کرده و در حال بازاریابی برای فروششان بود. مرد یکی از اولین دستگاه‌ها را برای آپارتمان جدید خریده و نصب کرده بود و حالا از شیر آب نمی‌آمد!... بنان و گلها، در دستگاه ماهور نوستالژی می‌پراکندند: 

نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی 

نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب‌های من آهی 

نه جان بی‌نصیبم را پیامی از دلارامی 

نه شام بی‌فروغم را نشانی از سحرگاهی 

اینها حرف دل مرد نبود! اینها را آقای معیری سروده بود!... مرد بین جستجوی تأیید والدین و ایراد دستگاه تصفیة آب گیر افتاده بود؛ غذا را هم زود آورده بودند... و مادر به رسم توصیة ایمنی دربارة موبایل چیزی گفت از نوع «می‌گن نباید موبایل رو کنار تختی که توش خوابیده‌اید بگذارید...» و باز عادت مألوف جفتک‌پرانی در مرد زبانه کشید که «کی گفته؟ از کجا گفته‌اند؟ از این حرف‌ها زیاد می‌زنند... آدم نباید بدون این که از چندوچون این حرف‌ها مطمئن بشه، تکرارشون کنه...» 

ارکستر گلها با یکی از مدولاسیون‌های مورد علاقة خالقی، به دستگاه اصفهان رفته بود و بنان می‌خواند: 

نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی، نه از جمعی 

ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی 

انگار رهی صدای مرد را شنیده بود! مادر نتوانست حیرت خود را از این عتاب میزبانش پنهان کند. جاخالی ظریفی داد و گذشتند. خالقی هم برگشت به ماهور: 

کی‌ام من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان 

نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی 

مرد ناگهان احساس کرد سیم‌هایش شل شده است. پشت پیشخوان مشغول گرم‌کردن غداها بود و باز خالقی و بنان رفته بودند به اصفهان: 

گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی 

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی 

رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها 

به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی 

دختر، سنگ‌تمام گذاشت در تدارک و کمک به پذیرایی و رتق و فتق امور. میهمانان رفتند. دختر هم با مادرش رفت که عصر و شب را با او بگذراند. 

مرد گیر داده بود به این که بفهمد کجای دستگاه تصفیة آب ایراد دارد و سی‌دی بنان خود را تکرار می‌کرد. یکی از لوله‌های دستگاه را باز کرد و کف آشپزخانه را آب گرفت. آب را جمع کرد و لوله‌های دیگر را امتحان کرد. پمپ سوخته بود؟... نمی‌فهمید. در واقع دو چیز را نمی‌فهمید و اینجا یک تکه از مغزش را به کار گرفته بود تا شاید تکة دیگر مغزش کشف کند، علت نابسامانی روحی و عتابش چه بوده؟... 

تقریباً همان وقتی که بالاخره فهمید که هیچ جای دستگاه ایرادی ندارد و فقط شیر برداشت آب است که اهرمش هرز شده و آب را درست رد نمی‌کند، سی‌دی رسید به اینجا که: 

نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی 

گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی 

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی 

تصویر پدر و مادر در نگاهش مجسم شد و این که به رغم ظواهر هنوز ذهناً آویزان تأیید و عدم‌تأیید پدر و مادر است. از جان آنها چه می‌خواست؟! چه دشواری‌ای وجود داشت که همانطور که آنها «کما هو» دوستش داشته‌اند، کمکش کرده‌اند و طرح‌های خیر و صلاح‌شان را هم (که با مداد 8H کشیده‌اند!) به او نشان داده‌اند، او هم «کما هو» دوستشان بدارد، کمکشان کند و از این که طرح‌هایی را که با قطعیت مداد 8B می‌کشید، نمی‌پسندند، نرنجد و نرنجاند... 

(اینجا اتاق اعتراف نیست! می‌دانم! به خودش هم گفته‌ام!...) اما این مکاشفة به ظاهر ساده و ابتدایی، نقطة پایانی بود بر شعرواره‌ای که مرد پیشتر نوشته بود: 

آنتی‌فمینیسم 

کی گفته تحمل درد زایمان 

دشوار است؟ 

من خودم تا به حال 

چند شکم مادر زاییده‌ام! 

یک سر به گورستان پسرانی که 

از درد نارسیسیسم سر زا رفته‌اند بزنید 

می‌فهمید منظورم چیست! 

9 مرداد 1389