‏نمایش پست‌ها با برچسب من، تو، رابطه‌مان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب من، تو، رابطه‌مان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

1390/4/29- جستجوی عشق در میانسالی

مرد، مدتها پیش از جدایی‌اش از زن، متوجه شده بود که دارد به دنبال عشقی می‌گردد که، شاید خیلی اوایل زندگی مشترک‌شان، در لابه‌لای سنگینی‌ها و لَختی‌ها «نقش همسری» مدفون شده بود. هربار که، این اواخر، از زن دربارة «آن چیز مشترک» زندگی‌شان می‌پرسید، در واقع سراغ عشق را می‌گرفت و هربار با این پاسخ ناگفته(!) مواجه می‌شد که «مگر آدم‌ها باید تا آخر عمر و زندگی مشترک‌شان همینطور عاشق هم باشند؟» یا این که «عشق مال دوران جوانی است»... اما مرد در برابر ازهم‌گسیختگی‌ای که «نقش»هاشان در این زندگی «مشترک» به آن دچار شده بود، به این باور رسیده بود که انگار یک زمانی چله و پود این قالی را کشیده‌اند و او و زن سال‌هاست دارند، در عین احترام به استقلال خود و دیگری، هر کدام در یک سر نیمکت و بر گوشه‌ای از یک «هیچ» آویخته بر دار، گره می‌زنند.

می‌دانید؟!... سنگینی وزن «نقش همسری» گاه چنان است که وقتی عشق گم می‌شود، «اخلاقی»‌ترین الگویی که هر کس به ذهنش خطور می‌کند این است که به دنبال خرده‌ریزهای عشق در وجود همان دیگری‌ای بگردد که «نقش همسری»ای‌اش را با او به اشتراک گذارده، و آن را احیاء کند. مرد هم تا سالیان سال تصور می‌کرد همین کار را باید بکند و بدتر این که تصور می‌کرد دارد همین کار را می‌کند. در حالی که ابداً چنین نمی‌کرد: او به دنبال احساس عاشقانة دوران جوانی‌اش می‌گشت، ولی در حقیقت نمی‌توانست زن را، به رغم همة کیفیات و قابلیت‌ها و مشترکاتش، چنان که بود، با آن نگاه نگرانش و کمال‌جویی‌هایش، با رضایتی که به دست نیامدنی می‌نمود و با تصویری که از شوهری که نصیبش شده به او بازمی‌گرداند (مردی که چالش‌های بزرگ، ارزش‌های فخیم یا آرمان‌های رفیع که ندارد، هیچ!، در خصوص بسیاری مسؤولیت‌های جاری زندگی نیز مسامحه و بی‌قیدی از خود نشان می‌دهد) دوست بدارد؛ لذا در تمام سال‌های تا پیش از این شعرواره، مرد در واقع داشت تلاش می‌کرد تا زن را سوهان بزند و لاک بزند... 

دو معشوقانه
-1-
طلب‌ها
بازپس‌گرفتني نيستند

بدهكار خوب
آن است كه
به قدر وسع‌اش مي‌پردازد
تا كمي از رضايت تو را
براي خود خريده باشد

و بهترين بدهكار
آن كه همة دارايي‌اش را
بابت تمام خوشنودي تو روي پيشخوان بريزد
ديگر تو را مايملكي بيش نيست

-2-
از تك‌درخت سدري كه
در پهناي دشت دور
متانت سبزش را مي‌پراكند
چه مي‌خواهي؟

از غذاي لذيذي كه
در رستوران مورد علاقه‌ات
سفارش مي‌دهي
چه مي‌خواهي؟

از نوازش گذراي قطره‌هاي باران يك عصر بهاري چه مي‌خواهي؟
از يك فيلم خوب چه مي‌خواهي؟
از ابرهاي گل‌بهي هنگام غروب آفتاب چه مي‌خواهي؟
از روزنامه‌ات چه مي‌خواهي؟
از ستارگان آسمان شب كوير چه مي‌خواهي؟

و از ناخن‌هايت، موهايت، دندان‌هايت
چه مي‌خواهي؟

مرا تا مي‌تواني
لاك نزن، شانه نزن، مسواك نزن

مرا
براي هر چه دلت مي‌خواهد بخواه

اما براي توجهت
و براي آسودن
فقط انتخابم كن!
24 خرداد 1382

تلاش می‌کرد سوهان و مسواک و لاکش بزند، چون نمی‌توانست بپذیرد که یا باید عاشق زن، چنان که هست، باشد، یا قید عشق را بزند! نمی‌توانست بپذیرد که آنچه زمانی انتخاب کرده بود، امروز اگر بود انتخاب نمی‌کرد؛ در واقع نمی‌دانست که داستان عشق، اصلاً داستان انتخاب نیست: سفری است که دو همسفر، یک زمانی، که «آن»هاشان به هم حلقه می‌خورد، می‌آغازند و اصل قضیه، خود سفر و همسفری این دو است؛ نه مبداء مهم است و... (این یکی را همه بلدند!)... نه مقصد! زوج‌هایی که واقعاً عاشق هم می‌مانند، جفت‌شش آورده‌اند!... ولی خیلی زوج‌ها هم زندگی مشترک بدون عشق را به هزار انگیزة متفاوت، ترجیح و ادامه می‌دهند: احساس امنیت بیشتر، فرار از تنهایی، مسائل مالی و البته در صدر همة ادله (یا بهانه‌ها؟) «تکلیف بچه‌ها چه می‌شود؟» (وقتی بچه‌ای هست)، «جواب خانواده را چی بدهیم؟»، «مردم چی فکر می‌کنند؟»...

باری، هشت سال بدین منوال گذشته بود و در این فاصله، مرد یک بار رابطه‌ای از نوع یک «عشق مجازی» طوفانی و «نوافلاطونی» را در خود پس رانده بود و خود را، از هراس آنچه لاجرم هشت سال بعد اتفاق افتاد، در پشت یک «دوستی مجازی» عقیم‌مانده پنهان کرده بود و به خود دروغکی باورانده بود که کماکان دارد تلاش می‌کند عاشق زن خودش بشود!... و باز سوهان‌اش زده بود و مسواکش زده بود و لاکش زده بود...

اعزام پسر به فرانسه تقة محکمی به این سفال بندزده بود. با وجود آن که دختر با والدین زندگی می‌کرد ولی یک «نیمه‌سندروم آشیانة نیمه‌خالی» هم کافی بود برای این که مرد کم‌کم نصفة آن «هیچ آویخته بر دار» خود را بردارد و ببرد در اتاقی دیگر و خیال کند که می‌تواند بر تار و پودی از خاطرات و از خودبسندگی، طرحی ببافد:

بازی 9
با این همه عکس یادگاری
می‌گویی
در این شهر بی‌کافه
چه باید بکنم
عکس‌ها را بُر می‌زنم
پشت میز آشپزخانه
روبه‌روی خودم می‌نشینم و
(تو که بازی نمی‌کنی)
برای خودمان ورق می‌کشم
دست‌های گذشته
یک عیب بزرگ دارند
همه‌شان
قبلاً
یک‌بار بازی و تمام شده‌اند
من می‌روم
تو هم هر وقت تمام شال‌گردن‌ها را بافتی بیا
برویم با بچه‌های کوچه‌های این شهر بی‌کافه
اگر هنوز بلد باشند
الک‌دولک بازی کنیم
12 شهریور 1384

استحالة زندگی مشترک به هم‌خانگی مرد با زن اجتناب‌ناپذیر بود و چهار پنج سال به طول انجامید تا سرانجام مرد روپوش سفیدش را پوشید، فرم گواهی فوت را برداشت و رویش نوشت:

در جستجوی تک‌سایه
این خوانچه نیست که بر سر نهاده‌ایم
فرسوده تن‌کشی است
بر آن شمع خامُشی
در قاب آینه‌ای خالی از نگاه

وینان که از پی ما ریسه گشته‌اند
عادات و خاطرات و هراسِ جدایی‌اند
کور و کرانِ هیاهوگری که مست
بر پاکشان خستة ما رقص می‌کنند

در انتظار جرعه‌ای از آن سراب عشق
خورشید می‌دمد و پیر می‌شویم
زین رهسپاری بی‌هم کنارِ هم

تک‌سایه‌ای کجاست در این خشکزارِ پهن
تا زیر آن به زمینش فرونهیم
این خوانچه را
که در آن شمع خامُشی است
با قاب آینه‌ای خالی از نگاه
3 اردی‌بهشت 1387

آن «جستجوی» دیگر، که دوازده سیزده‌سال پیش از این آغاز شده بود (و مرد چندان درست نمی‌دانست کجا باید دنبال چه چیز بگردد، فقط می‌دانست چیزی کم است)، اکنون روشن‌تر نقش گرفته بود. اما هنوز هم در لابه‌لای دیالوگ‌های یک همسر گم و گور بود: مرد مادری برای خود زاییده بود و حالا بیست سال بعد از آن که دو بار بند ناف‌هایی را که فرزندانشان را به زن متصل می‌کرد، قیچی کرده بود، نمی‌توانست بند ناف خود را از او ببرد و گویی انتظار داشت با کمک زن بر این مهم فائق آید.

زن بعدها در جریان گفتمان‌های زبروزمخت جدایی به او گفت، و صادقانه هم گفت، که تمام هشدارها و پیش‌آگهی‌های مرد را از این که «داریم به ته‌اش می‌رسیم»، جدی نگرفته بود و پیش خود خیال کرده بود یقین حال و هوایی گذراست... وقتی می‌گویم انگیزة «خزیدن در نقش همسری» بین زن و مرد قوی‌تر از هر چیز بوده است، خیال می‌کنید اغراق می‌گویم!

و باز دو سال از روزی که مرد بازی را واگذار کرده بود و از سر میز بلند شده بود، گذشت تا به این نتیجة بدیهی رسید که برای به خاک سپردن این «تن‌کش» نمی‌تواند منتظر زن بماند. این شد که حضور فیزیکی‌اش را نیز از آن رابطه بیرون کشید و این در آغاز نیم‌قرن دوم بود (همینجا نکته‌ای را تصریح کنم: عنوان «نیم‌قرن دوم» را حالا ما نوشته‌ایم و کسی هم به رویمان نیاورد! اما خدائی‌اش، واقع‌بینانه‌تر این می‌بود که اسمش را «ربع‌قرن سوم» بگذاریم، جون نیم‌قرن دوم که قطعاً به آخر نمی‌رسد؛ «ربع‌قرن سوم» هم تازه خیلی خوشبینانه است!)

میان‌سالان عرفاً ترجیح می‌دهند عطش خود را برای همدلی و همزبانی، در رابطه‌هایی در جمع‌های هم‌جنس جستجو کنند: مردهای 40 تا 55 ساله با هم به کوه و استخر و دوره‌های کله‌پاچه می‌روند. زن‌ها هم دوره‌های بازی، یا گپ و گفت، یا تورهای چندروزة ایران‌گردی و جهان‌گردی می‌گذراند. بعد با قدری اکسیژن مصنوعی به زیر چادر همسری خود باز می‌گردند و از این تفاهمی که بالاخره در زوجشان برقرار شده و زن می‌تواند تنفر خود را از کله‌پاچه و مرد انزجارش را از بادبزن‌های یائسگی نادیده بگیرد، احساس سعادتمندی می‌کنند. مهم این است که کانون خانواده صیانت شده است و تقدس «قبلت تزویج» ملوث نشده است.

اما، در راستای رسالت اصلی انسان، که عبارت از تلاش برای شادزیستن است، عشق در میانسالی چیز دیگری است!... عشق در میان‌سالی یعنی این که راحت‌ترین لباس‌هایتان را برای سفر به تن کنید؛ لباس‌هایی که شاید از نویی افتاده باشد، اما به رغم نخ‌نمایی‌ها و چروک‌هایی که دیگر با هیچ اتویی باز نمی‌شود، از راحتی آن در حیرت می‌مانید! احساس جوانانی را که شلوارهای جین سنگ‌شور و نخ‌نما می‌خرند و به پا می‌کنند را می‌فهمید! در میان‌سالی، معمولاً آدم‌هایی با هم همسفر می‌شوند که هم تلخی و هم شیرینی تنهایی را چشیده‌اند. آدم‌هایی که در لابه‌لای چندین نقش و مسؤولیت الزامی و اجباری زندگی، به دنبال جرعه‌های گوارایی از خوشی و شادی می‌گردند تا باقی زندگی را تاب بیاورند. آدم‌هایی که هم خراش داده‌اند، هم خراش برداشته‌اند. گربه‌سانانی که دیگر از درخت بالارفتن برایشان هیجان انگیز نیست و می‌توانند پنجه‌هایشان را لای بالشتک‌های نرم دست و پاشان غلاف کنند تا نرم و آهسته، باهم و درکنار هم، قدم بردارند، ضمن آن که به چینی نازک تنهایی هم احترام می‌گذارند. آوردة هر کدام در این سفر، قدری است که از زنده و سرحال نگاه داشتن «رابطه‌مان» می‌دانند. اشراف به این واقعیت است که «رقصی چنین میانة میدان» بر روی آهنگ‌های از پیش ساخته و نواخته شده، میسر نیست.

رقص در این استعاره نماد لذت زندگی است. آدم می‌تواند تنهایی از زندگی لذت ببرد (مثل آن که «رقصش گرفته بود» و «تنها، تنها، رقصیده بود»، «مثل درختکی در باد»!). تنهایی، اینجوری است: بالا و پایین شدن‌ها، خوشی‌ها، ناخوشی‌ها و لحظات غور یا نشاطش هر وقت، هر جور بیایند و بروند، آدم را با خودشان می‌برند به حس و حال‌های مختلف.

اما وقتی دو نفر دارند دونفره از زندگی لذت می‌برند، یعنی که می‌خواهند به لذتشان از زندگی بعد و غنا و غلظت بیشتری بدهند که با وجود و در حضور دیگری (که ضرورتاً هم حضور فیزیکی او نیست) متجلی می‌شود. حالا دیگر حرکات رقصشان «هرجوری» نیست، اما هر کدام جور رقصیدن خودش را دارد. هر کدام در عین این که همانی است که در تنهایی‌اش بود، جور دیگری نیز هست که حاصل حضور دیگری است. این که موسیقی این رقص را خود رقصنده‌ها بیافرینند، یعنی خلاقیتی که در یک عشق (نه به معنای متعارف و کلیشه‌ای‌اش که در آن آدم‌ها عاشق می‌شوند برای این که «پیوند زناشویی ببنندند و فرزندان بسیار داشته باشند و سالیان سال با هم به خوبی و خوشی زندگی سعادتمندی بکنند تا مرگ از هم جداشان کند»)، عشق به معنایی شبیه به معنای ایده‌آلش، لازم است تا بیشترین تعداد لحظه‌های خوش، لحظه‌هایی خوش‌تر از جمع خوشی‌هایی که این دو نفر اگر هرکدام در تنهایی خودشان مانده بودند، برایشان واقع شود.

در این تعبیر، تنها چیزی که لذت بردن دونفره از زندگی را معنی‌دار می‌کند، نه عادت است، نه عرف است، نه آیین و مقررات اجتماعی است... فقط تبحر این دو نفر است در ساختن لحظه‌های خوش. اگر موسیقی این رقص از پیش نوشته شده بود، رقصنده‌ها مجبور بودند بعضی حرکات را به احترام موسیقی و هماهنگ با آن انجام دهند. اما تصور کنیم دو رقصنده را که هر کدام، ضمن این که موسیقی‌ای در سر دارند و با آن می‌رقصند، دارند با دیگری هم می‌رقصند... کم‌کم و به تدریج هریک احساس می‌کند دارد موسیقی‌ای را که در سر دیگری است هم می‌شنود... موسیقی، خودش، چیز بسیار انتزاعی‌ای است! شنیدن موسیقی‌ای که در سر دیگری است و رقصیدن با آن چیزی به کل انتزاعی‌تر است!!

شاید این جور رقصیدن جز در میان‌سالی ممکن نباشد! اما اصلاً آسان نیست!!... تنهایی‌های انسان‌های تنها، نوعی اعتیاد به همراه می‌آورد، که مثل هر اعتیادی قابل‌توجیه است، اما آسیبش را به روح می‌رساند. آدم در تنهایی خودش آزاد است هر جور می‌خواهد جهان خودش را تبیین کند و خودش با خودش شطرنج بازی می‌کند؛ اگر خواست سیاه ببرد، وزیر سفیدش را قربانی می‌کند؛ اگر خواست سفید ببرد، رخ سیاه را فدای یک پیادة تک‌افتاده می‌کند...

حالا دو هم‌بازی مطبوع روبه‌روی هم نشسته‌اند. با ملایمت و تأنی مهره‌ها را حرکت می‌دهند. با هم بازی را تحلیل می‌کنند. برد و باخت مطرح نیست، بازی مهم است. هر چه طولانی‌تر، بهتر. حرکت‌ها را برمی‌گردانند... گاه پیش از پایان از بازی دست می‌کشند، چون یکی خسته شده و یا دیگری قرار دکتر دارد!

و بازی‌هایی هم دارند که یادآور بازی‌های گذشته‌های دورشان در مسابقات رسمی «کلوپ شطرنج‌بازان جوان» است: بازی‌های عصبی، بازی‌هایی که هیچ‌کدام نمی‌خواهند و نمی‌توانند کوتاه بیایند که حالا «دست به مهره» چندان هم چیز مهمی نیست!... و باز یادشان می‌آید که این بازی قرار است بهانه‌ای برای آفرینش لحظه‌های خوش باشد... و غرور و اقتدار دنیای تنهایی‌شان را کنار می‌گذارند و بازی ادامه می‌یابد...

به گمانم این هم‌افزایی مقدور نیست مگر در چارچوب دیالکتیک «آزادی-دل‌بستگی» و درک این چارچوب مقدور و میسر نیست مگر در میان‌سالی، در این «پاگرد در نیمه‌راه پرواز»:

آشتی با میان‌سالی
بالای دره
کوره‌راهی است
که شناور
بر خاطرة ژرفی از شادخوانیِ رودخانه
تاب می‌خورد و می‌خزد
و از فروغلطیدن در سراشیب‌ها
می‌پرهیزد...

پاگردی
در نیمه‌راه پرواز
25 مهر 1387

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

1389/12/29 - حکایت یک کافه-پاتوق-محفل - 2

تا آنجا گفته بودیم که «کافة ناپیوستة خصوصی»ای به نام «سشنبشبهایشبشعر» دائر شد. و بشنوید از ادامه این حکایت... 

دوستان می‌آمدند و دوستان دیگری را هم با خودشان همراه می‌آوردند، اما به ندرت؛ و تازه همواره خود را ملزم هم می‌دیدند که از مرد و زن کسب اجازه کنند. حال آن که این «کافه‌داران ناپیوسته» از اولش هم خواهش کرده بودند هر کس هر که را شایسته و سازگار با این جمع تشخیص می‌دهد، کارت بلانش دارد که دعوتش کند. اینها اصولاً گزینش بلد نبودند! بعد هم حالا گیریم شما زنگ زدید به من و گفتید «می‌خواستم اجازه بگیرم یکی از دوستانم که خیلی هم شعر دوست دارد را با خودم بیاورم»، خب! من چی بگم؟!.... پرسشنامه بفرستم پر کند و بعد تحقیق محلی کنیم و رزومه‌اش را بگیریم؟... به هر حال، هر چه بود، هم پرسش و هم پاسخ همواره دوستانه بود و در رعایت و ملاحظة جمعی. اما همینجا یک نکته وجود داشت: این کافه، کافه نبود! جز بعضی کافه‌های ممالکی مثل آفریقای جنوبی که، بر درش نوشته بودند «ورود سیاهپوستان ممنوع»، معمولاً ورود به کافه شرایط ویژه‌ای نمی‌طلبد. البته اگر کسی در کافه بدمستی کند یا دعوا مرافعه راه بیندازد، صاحب کافه می‌تواند بیرونش کند... اما همین! کافه رفتن پیش‌شرط ندارد! 

اتفاق جالب دیگری که افتاد این بود که این جمع به سرعت به این عادت جدید گردهم‌آمدن و شعرخواندن «معتاد» شد. یک حس مشترکی وجود داشت و آن این که «به رغم همة زبری‌های روزگار، ما داریم ثابت می‌کنیم که می‌توان ساعات خوشی را انتظار کشید و با شوق و علاقه آغاز کرد و به خوشی به پایان برد و باز از نو!...» و این حس گویی مرهمی بود بر همة تنهایی‌هایی که مشتریان این «کافه»، اعم از باهمسر و بی‌همسر، از آن گریزان بودند. برای گروهی هم آنچه می‌چربید، مؤلفة شعر و ادبی آن بود. اما گروه اول (یا بگوییم مؤلفة اول) وزنش بیشتر بود. 

یکی دو بار چهره‌های جدیدی آمدند و دیگر نیامدند!... نه فقط به این خاطر که انتظارشان از یک «شب شعر» چیز دیگری بود: به گمان مرد، بیشتر به این خاطر بود که به سرعت احساس می‌کردند در صحن یک آرنا وارد شده‌اند و گلادیاتورهای سرخوش، دسته‌جمعی بر آن شده‌اند تا در کنه وجود این تازه‌وارد، آداب سرخوشی به سبک خودشان را (که عمدتاً و به طور گسترده بر طنز و طنازی مبتنی بود) القاء یا بیدار کنند... و خب! این همه کس را خوش نمی‌آمد. به خصوص که طنز می‌تواند خیلی بُرّنده باشد و مجروح کند... که دیگر طنز نیست و پوزخند کام‌شکن و هزالی می‌شود و جلافتی که آقای اسفندیاری درباره‌اش گفته است: 

من چهره‌ام گرفته 

من قايقم نشسته به خشكي 

با قايقم نشسته‌به خشكي 

فرياد مي‌زنم: 

«وامانده در عذابم انداخته‌ست 

در راه پرمخافت اين ساحل خراب 

و فاصله‌ست آب 

امدادي اي رفيقان با من» 

گل كرده است پوزخندشان اما 

بر من، 

بر قايقم كه نه موزون... 

بر حرف‌هايم در چه ره و رسم 

بر التهابم از حد بيرون 

در التهابم از حد بيرون 

فرياد برمي‌آيد از من: 

«در وقت مرگ كه با مرگ 

جز بيم نيستي و خطر نيست، 

هزالي و جلافت و غوغاي هست و نيست 

سهو است و جز به پاس ضرر نيست» 

با سهوشان 

من سهو مي‌خرم 

از حرفهاي كامشكن‌شان 

من درد مي‌برم 

خون از درون دردم سرريز مي‌كند 

من آب را چگونه كنم خشك؟ 

فرياد مي‌زنم: 

من چهره‌ام گرفته 

من قايقم نشسته به خشكي 

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست: 

يكدست بي‌صداست 

من، دست من كمك ز دست شما مي‌كند طلب. 

فرياد من شكسته اگر در گلو، وگر 

فرياد من رسا 

من از براي راه خلاص خود و شما 

فرياد مي‌زنم. 

فرياد مي‌زنم. 

البته برای این که پارتی‌بازی نشود این را بگویم که مرد خودش خیلی اهل اینجور هزالی‌ها و طنزها بود و چه بسا بسیاری کسان را بی‌صدا زخم‌وزیلی کرده باشد... اما چون شخصیت اصلی داستان من است، می‌خواهم اینجا شفاعت‌اش را بکنم و بگویم که همانقدر که، از هراس پذیرفته‌ناشدن، از تنش و آزردن مستقیم پرهیز می‌کرد، به همان اندازه نیز «طنز هدفمند»(!) (که می‌شود نیش و طعنه و کنایه و اینها) را بر خود حرام می‌دانست. همینجا من از قول او از همة کسانی که جایی از طنزهای لوس و آزارندة او رنجیده‌اند عذرخواهی می‌کنم و خواهش می‌کنم نام و نشانی ایمیلشان را برای بنده بفرستند تا خودم مرد را وادار کنم به هر ترتیب که می‌تواند جبران خسران نماید... گو این که این جور رنجش‌ها مثل لیوان بلور است که وقتی شکست با چسب پنج‌قلو هم دیگر لیوان نمی‌شود! 

یک شعاری بود که مرد و یکی از دوستان بسیار صمیمی‌اش (نه: صمیمی‌ترین دوستش) بین خودشان داشتند که عبارت بود از «همه‌چیز فدای طنز»!!... البته هر دوشان می‌دانستند که ظرفیت‌های خودشان و دیگری چیست و مثل همة شعارها یک مقداری (آن بخش «همه‌چیز»اش) خالی‌بندی بود!... ولی خب!... این یک عادتی بود که داشتند و چون هر دو پای ثابت شب‌های شعر بودند، بسیاری اوقات، به قول حکم‌بازها، «اره‌کشی» می‌کردند و یکی این می‌گفت و یکی آن بلندتر جوابش را می‌داد و برای چند لحظه هم که شده، فضای جمع قرق بلبل‌زبانی این دو پسربچه می‌شد. 

دکتری از دوستان زن و مرد، که روانشناس هم بود، در اولین برخورد با این جمع (شاید ماه‌ها بعد از افتتاح کافه!) اظهار داشته بود که برای کسی که تازه وارد این جمع می‌شود، انگار که محور همه چیز حال و هوایی است که شما با خودتان دارید و خیلی کاری به شناختن چهرة تازه‌وارد ندارید. هفته‌های بعد دیگر نیامد!... البته سال‌ها بعد گاهی می‌آمد، اما بسیار گاهی‌گداری (شاید می‌خواست ببیند آیا این جمع هنوز همانقدر به تکرار خودش دلبسته است یا تغییری کرده؟!... نمی‌دانم!... مرد هم نمی‌دانست!) 

واقعاً چنین نبود که این جماعت قرار و مداری با هم گذاشته باشند که تازه‌وارد را عاصی کنند!... بیشتر شاید این بود که فکر می‌کردند اگر جمع، «خودش» باشد، «همان که هست» باشد، تازه‌وارد هم کم‌کم و با آهنگ و ظرفیت خودش وارد حلقه خواهد شد و یخش آب خواهد شد و این بهتر از آن بود که ناگهان ده جفت چشم به او دوخته شود!... حداقل باور مرد تا سال‌ها چنین بود. 

اما بعدها که دچار آن «سکتة مغزی مجازی» شد، تحلیلش بسیار متفاوت شد: داستان آب شدن تدریجی یخ، ظاهر قضیه و بهانه بود!... واقعیت این بود که اعضای این جمع، بیش از آن که به کشف دیگری و دیگران علاقه‌مند باشند، نیازی فردی داشتند به این که «نومتجدد بودن» خود را برون‌ریزی کنند. و از آنجا که هر یک قرائتی بسیار شخصی از «نومتجدد بودن» داشتند، گاهی هم به نظر می‌رسید که دارند با هم «تعامل» می‌کنند و «برخورد اندیشه‌ها» صورت می‌گیرد... اما در واقع هر کس قایق شکستة خودش را می‌راند. 

زبانم لال، یک وقت این تصور پیش نیاید که این جمع یک عده آدم مجنون بودند که خودشان و دیگران را با ادای شعرخوانی، گول می‌زدند!... نه بابا!!... اصلاً این جور نبود. شعرهای بسیاری خوانده شد و همه‌شان بسیار از این که این شعرها را با صدای همدیگر می‌شنیدند خوششان می‌آمد. بعضی‌شان شعرهای خودشان را می‌خواندند. بعضی وقت‌ها، اعضای مطلع‌تر از چند و چون شعر و شاعری، دربارة نکته‌ای در یک شعر حرف می‌زدند و بسیاری از حاضران چیزهایی را یاد گرفتند که نمی‌دانستند... یعنی اصل و اساس این شب‌ها شعر بود و ادبیات: لذت شعرخوانی، لذت آشناشدن با شعرها و شاعران نو یا کمترشناخته‌شده... 

اما مثل هر متنی، یک حاشیه‌ای هم وجود داشت و بسیاری اتفاقات در حاشیة به ظاهر سفید کتاب و با جوهر نامرئی نوشته می‌شد. حالا این که چرا مرد به خودش حق می‌داد که این سفیدی‌ها را تعبیر و تفسیر کند، باید بروید از خودش بپرسید!... شاید به این دلیل که یک چیز موهومی به نام «آزادی اندیشه» وجود داشت که به هر کس اجازه می‌داد، حرفش را هرقدر هم پرت و پلا باشد، بزند و توی دلش نگه ندارد. 

در حقیقت، این اواخر، برای مرد، شب‌های شعر هم شده بود یکی از مصادیق «نابلدی در دوست داشتن ایده‌آل»: احساس می‌کرد که این جمع، و جمع‌های کوچکتری که از دلش درآمده بود، یک چیزی کم داشت و آن توجه به آن موجود زندة دیگری بود که اسمش «رابطه‌مان» بود. خیلی وقت‌ها احساس مرد این بود که وقتی دوستان می‌‌گویند «ما با هم خیلی حال می‌کنیم» در واقع منظورشان این نیست که من و تو و اون و اون یکی و... «رابطه‌مون»، همه با هم حالشان خوب است. منظورشان این بود که «من توی این جمع می‌توانم خودم باشم و بقیه این پذیرش را دارند که من خودم باشم و من هم این پذیرش را دارم که تو و اون و اون یکی... خودتون باشید»... این کم چیزی نیست، ها!... اما «دوست داشتن ایده‌آل» نیست... و به نظر مرد اصلاً «دوست داشتن» نیست: «کولی‌دادن نوبتی» است! 

در واقع مرد از خود می‌پرسید «مگر این که فلانی شعر مولانا را غلط می‌خواند یا بی‌احساس می‌خواند، چقدر اهمیت دارد که باید با ظرافت‌های خراشنده به رخش بکشیم؟»، «مگر این که آن یکی، بارها به هزار زبان گفته که برایش شعر چیز بسیار مهمی است و هربار پیش از آغاز به خواندن شعری که خودش سروده، چند لحظه تأمل می‌کند و حس می‌گیرد و با احساس شعرش را می‌خواند و هر بار که وسط شعرش صدایی یا حرفی یا حرکتی، فضای حسی‌اش را مخدوش و معشوش می‌کند، چهره‌اش در هم می‌رود... مگر ملاحظة او چقدر دشوار است؟»... 

تدریجاً به این نتیجه رسید که این کافه (از اساس که کافه نبود، هیچ!... یک دلیلش هم این بود که، به جای آن که میزهای متعددی باشد و هر چند نفر سر یک میز بنشینند، همه دور سالن پذیرایی می‌نشستند و بعد و به سرعت هر کی «جای خودش» را پیدا کرده بود و کسی روی صندلی دیگری نمی‌نشست و بعد ساختارهای پیچیده‌تری هم در آن ایجاد شده بود: از این قبیل که بعضی از دوستان معتقد بودند که فلانی که دفعة پیش برای بار اول آمد، بهتر است دیگر نیاید!... یا پیش از آن که بهمان از راه برسد، به همان زبان طنز و طنازی، یک «صفحة» مختصری می‌گذاشتند، اما وقتی می‌آمد، همه خوش‌وبش‌کنان و خوب و خوش بودند...) یک خصوصیت بسیار مهم را ندارد: امتزاج و هم‌افزایی! باز یاد درس‌های دبستان و راهنمایی افتاد که فرق مخلوط و محلول را برایش توضیح داده بودند. در حاشیه‌های این جمع که نگاه می‌کرد می‌دید یک موزائیکی است که هر یک از تکه‌های رنگارنگش دودستی تکه‌های دیگر را گرفته‌اند و زیر میز با پا به هم لگد می‌زنند... منتها چون هر کس همانقدر شانس زدن دارد که خوردن... خب! انصاف رعایت می‌شود... نوبتی به هم کولی می‌دادند... اما، به تعبیر او، همدیگر را «چنان که باید» دوست نداشتند. نهایتاً شاید به حضور هم «نیاز داشتند» یا «عادت کرده بودند»... 

کم‌کم سال داشت عوض می‌شد!... وارد آخرین دهة قرن می‌شدند و مرد نمی‌توانست خودش را متقاعد کند که از منظر مرکز آمار (خیابان فاطمی، نبش پروین اعتصامی) به عشق بنگرد و یاد این تصنیف فرامرز اصلانی افتاد: 

دوروغه روز دوباره دوروغه دیگره 

می‌دونی دام محبت از رهایی بهتره 

من و تو همیشه کنج غم می‌مونیم 

من و تو قدر شادی رو نمی‌دونیم 

نه تنها خورشید ما گرمی‌هاشو از دست می‌ده 

آسمون فیروزه رنگی‌هاشو حالا برچیده 

خدایا این مردم کوکی چی می‌گن 

دریغا اینا عاشق نمی‌شن 

خدایا این مردم کوکی چی می‌گن 

دریغا اینا عاشق نمی‌شن 

و این که چگونه و به چه بهانه‌ای می‌شد تناقض آشکار بین آن همه اشعار عاشقانه را که خوانده می‌شد با این فقدان «عشق ایده‌آل» ادامه داد؟ این کافه، در مسیر طبیعی زندگی‌اش، خیلی سریع پاتوق شده بود و بعد محفلی شده بود، مثل سایر محفل‌ها که همه‌شان با هم تفاوت‌هایی دارند!!... محفل خوبی بود!... اما ترکیب مغز مرد آن را تاب نمی‌آورد. پایان آن تقریباً همزمان شد با قصة جدایی مرد و زن و این بهانة آن شد... اما اساس قضیه جای دیگری در وجود مرد بود. از روز اول آغاز این شب‌ها و در برابر پیشنهادهایی که دوستان برای «چرخشی‌کردن» محل گردهم‌آیی طرح کرده بودند، گفته بود که «هر وقت دیگر نتوانستم، خودم می‌گویم»!... دیگر نتوانست و گفت!

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

1389/12/14- نقش همسری

همگان متفق‌القول‌اند که رابطة همسری، رابطة بسیار ویژه‌ای است با پیچیدگی‌های بسیار. اضافه کنید این واقعیت را که داستان هر همسری‌ای داستانی یکه و یگانه است و فراموش نکنیم که هر همسری‌ای نهایتاً یک رابطة انسانی است که درش یک «من» هست، یک «تو» و یک «رابطه‌مان». و باز اضافه کنید این واقعیت را که وقتی یکی یا هر دو همسر ویژگی‌های «نومتجددی» را با خود حمل می‌کند، چه ترکیب‌های عجیب و «غیرعادی»ای می‌تواند بدهد.
مرد و زن در سال‌های جوانی و تحصیل در فرنگ با هم آشنا شده بودند و آغاز زندگی مشترکشان این تشابه اجتناب‌ناپذیر را با غالب همسری‌ها داشت که عاشق هم شده بودند. اما عاشق‌شدن برای جوانانی که دوست داشتن را بلد نیستند، اتفاق ساده و آسانی است: هر یک حفره‌‌هایی در روحش دارد و آنقدر نیاز به «کامل‌شدن» در خود احساس می‌کند که آنها را با تصویر ایده‌آل و ذهنی‌ای از آنچه دیگری برایش هست، پر می‌کند و... رابطه‌ای شکل می‌گیرد.
بیرون خزیدن از پیلة عاشق و معشوق و پرواز در فضای عطرآگین همسری، یک روایت عامه‌پسند است که گویا جامعه برای بقای خودش آن را باد می‌دهد و بعد در کادر عکس‌های خانوادگی برای بچه‌ها جا باز می‌کند و بعد برای عروس و داماد و نوه‌ها و قس علی هذا!... سال‌ها بعد به نظر مرد چنان می‌آمد که او و زن مسیر برعکس را طی کرده‌اند:
روزهامان، روشن از هُرم لهيبي قتّال،
زير پامان، گردي از خاكستر پرواز رنگين دو بالِ نرم،
خانه‌هامان پيله‌هاي پير احساسات محبوس و فروخورده...
پينه بسته، صُلب گشته، سخت گشته روزگار ما!
تهران، اول اسفند 1374
در حقیقت وقتی به روزهای گذار از عشق به همسری فکر می‌کرد احساس می‌کرد که انگار در آن روزها هر دو نیاز مبرمی داشتند به این که در نقش «همسر» فرو بروند و به احتمال زیاد هر یک به دلایلی متفاوت. مرد البته استعدادش در گدایی توجه را از خیلی پیش پرورش داده بود. اما انگیزه‌های زن شاید چنین پیش‌پا افتاده نبودند و صادقانه دوست می‌داشت که رابطه‌ای زنده و پویا را با مرد بپروراند و چه بسا تصویر ایده‌آلی از یک خانوادة خوشبخت را با همة ابهام‌ها و گنگی‌ها و ناشناخته‌هایش در سر می‌پروراند و (چنان که بعدها بارها به مرد گفته بود) دلش می‌خواست که این تصویر با کمک و همراهی مرد شکل بگیرد.
تصویری که مرد از نقش خودش داشت شاید این بود که خیال می‌کرد می‌تواند پدرش باشد، بدون آن که لازم باشد تماماً پدرش باشد! بدون آن که لازم باشد همة قابلیت‌های پدرش را در حل مشکلات زندگی داشته باشد، می‌توانست سر خود را به خواندن کتاب‌هایی شبیه آنچه او می‌خواند گرم کند (بی‌آن که چندان هم از آن کتاب‌ها سر دربیاورد!) و از همسرش انتظار رداشته باشد که همچون مادرش (مادر همان مرده!) رتق و فتق امور خانه و تدارکات و لژیستیکی را تماماً به عهده بگیرد (یکی از جوک‌های موردعلاقه‌اش قصة مردی بود که می‌گفت: من و زنم کارها را تقسیم کرده‌ایم، حل و فصل مسائل اقتصاد جهانی و سیاست بین‌المللی بر عهدة من است، کارهای معمولی و روزمرة خرید و نظافت خانه و تربیت بچه‌ها و این قبیل امور معمولی به عهدة خانم!). در واقع شاید مثل خیلی مردها در زن به دنبال مادرش (یا درست‌تر بگویم: همسر پدرش) می‌گشت. و تصویر زن از نقش خودش شاید این بود که می‌خواست همسری باشد که مادرش برای پدرش نبوده بود. یا بر عکس تداوم و تکامل نقش همسری مادرش را تحقق بخشد...
اصلاً «هرچه!»... اما از ارتفاع پنجاه‌سالگی (یا شاید باید گفت: از اعماق پنجاه‌سالگی!) که به تصمیم آن دو جوان بیست و اندی ساله نگاه می‌کنی به نظر چنین می‌رسد که آنها عجله داشتند بپرند روی صحنه و نقش دو همسر را (در یکی از نمایشنامه‌های یاسمینا رضا یا اریک امانوئل اشمیت؟!) بازی کنند و دوست داری بهشان بگویی «کمی آهسته‌تر!»...
در طول این سال‌های همسری مرد تا مدت‌ها همان باور عامه را داشت که همسری امتداد عشق و تکامل آن است. حتی یک بار، بدون آن که اشاره‌ای به نهاد همسری کرده باشد، نوشته بود:
عشق تكواژي است‌
مي‌پيچاندت دهليزهاي قلب را
روزي به ناگه‌

بايدش پرداخت‌
وز تكرارها عاري
به آن تكواژهاي ديگري افزود

عشق يك شعر است‌
وقتي بالبداهه‌، از عدم‌، از راه مي‌آيد
نمي‌داني كه روزي
هيأت منظومه‌اي منظوم خواهد داشت‌

ديدن برگ نخستش‌
زرد، كهنه‌، خاك‌خورده‌
ياد آن تكواژهاي عهد ماضي‌
روي پلكان دو چشمت‌
بي‌سبب يا بي‌اراده‌
قطره‌اي از خنده‌اي مغموم خواهد كاشت‌!
تهران،  بيست‌وهشتم مرداد 1376
اما حالا فکر می‌کند، همسری همیشه به معنای پذیرفتن «نقش‌هایی» است؛ بعضی‌ها نقش‌پذیری‌شان بهتر از بقیه است و یا بهتر در نقش‌شان فرو می‌روند و بعضی‌ها بدتر... اما یک چیز در هر همسری‌ای وجود دارد و آن گسست از عشق است. اکنون که سال‌هاست از درس‌های فیزیک سال‌های آخر دبیرستان و اول دانشگاه فاصله گرفته است تنها این را به یاد دارد که تفاوت عمده میان حالات مختلف آب (بخار و مایع و یخ) در استحکام پیوند‌های بین ملکول‌های آن است. از این منظر، تأکید بر اهمیت همسری و تقدیس آن باید یک سنت اسکیمویی باشد که ایگلوهایشان را نمی‌توانند از آب روان یا بخار بسازند!! و عشق هم لابد یک سنت استوایی است که مردمانش در باران و هوای شرجی زیست می‌کنند!
همسری تنها در صورتی می‌تواند امتداد یا تکامل عشق باشد که هر روز صبح دو همسر از خود بپرسند: «آیا من هنوز و واقعاً او را دوست دارم» و اگر نه، همدیگر را ترک کنند! این جمله را شما هم شاید از مردان یا زنانی شنیده باشید که دربارة همسرشان می‌گویند «معلوم است که دوستش دارم! او مادر/پدر بچه‌هایم است»... و این جمله عشق را به سطح یکی از ادوات دامپروری تنزل می‌دهد!
مرد در یکی از گفتگوهایی که دربارة جدایی از همسرش با او داشت به او گفته بود «به نظرم در این سال‌های اخیر من یک سکتة مغزی خفیفی کرده‌ام! چون کلاً نگاهم به خیلی چیزها یک جور دیگر شده!» و عشق و همسری یکی از اهم آن «چیزها» بود: اکنون برای مرد رابطة عاشقانه مانند یک رقص است و عشق موسیقی‌ای است که رقصندگان با آن می‌رقصند؛ با این تفاوت که باید تجسم کنید نوازندگانی را که به حرکات رقصندگان نگاه می‌کنند و متناسب با آن می‌نوازند! یعنی موسیقی را رقصندگان می‌آفرینند. هر رقصنده در عین این که به آوای موسیقی درونی‌اش گوش می‌دهد سعی می‌کند موسیقی درونی رقصندة دیگر را بشنود؛ نه به این دلیل که باید نهاد مقدس خانواده پایدار بماند و کانون گرم خانواده (دست‌کم!) ولرم بماند تا اعضای خانواده نچایند!... نه!... سعی می‌کند موسیقی درونی رقصندة دیگر را بشنود چون او را دوست دارد! چونی چیزی، «آن»ای، در دیگر هست که توجه این رقصنده را به خود جلب می‌کند و در او شوقی را القاء می‌کند. و چنین است که هر یک، به زبانی که زبان اندام‌هایشان برای بیان موسیقی درونی است، خود را و دیگری را می‌رقصند بی آن که ضرورتی باشد به این که دست هم را بگیرند، خود را به هم زنجیر کنند یا یکی دیگری را سر دست بلند کند.
شاید به این آسانی نتوان چنین حکمی را صادر کرد که «هر فرهنگی در ادبیات خود بیشتر دربارة نداشته‌های زندگی واقعی روزمره‌اش حرف می‌زند» اما این همه ابیات زیبا و تحسین‌برانگیز که در ادبیات ما دربارة عشق سروده‌اند، واقعاً ضرورتی داشت اگر ما واقعاً داشتیم در جوی آکنده از عشق استنشاق می‌کردیم. از یکی از همکارانم که به مناسبتی با یک گروه ژاپنی کار کرده بود، شنیدم که گفت در طول این چند ماه من تازه فهمیدم کارکردن یعنی چه!... گفتم حاضرم شرط ببندم در تمام ادبیات ژاپنی (یا چینی) چیزی شبیه به «برو کار می‌کن مگو چیست کار / که سرمایة جاودانی است کار» پیدا نمی‌شود، چون آنها کار را می‌کنند و اینقدر درباره‌اش سخنوری نمی‌کنند.
به همة پارسی‌زبانان توصیه می‌کنم اگر در خصوص التزام عملی‌شان به عشق در تردیدند، عجالتاً از خواندن غزلیات شمس و حافظ و سعدی دست بردارند!... آخه بالاغیرتاً!... دور و بر خود را خوب بکاوید و ببینید «بی عشق نگشاید گره» یعنی چه که این آقای مولانا از خودش در وکرده؟

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

1389/12/09- دوست داشتن آرمانی

در سال‌های آخر نیم‌قرن اول عمر مرد، تصور و برداشت او از رابطه‌اش با آدم‌های دیگر دستخوش تغییرات اساسی شده بود. پیش از آن همواره دوست می‌داشت که پذیرفته شده باشد و دوست داشته شود. ولی این میل او با یک جور اضطراب همراه بود: اضطراب از این که نتواند توجه و دوست داشته شدن دیگران را جلب و کسب نماید. خودش چندان به کیفیت این توجه و دوست داشته شدن اهمیتی نمی‌داد. من فکر می‌کنم (و گمانم آخر سر خودش هم به این تحلیل رسید) که ریشة این برداشت، من جمله، به دورانی از کودکی او باز می‌گشت و این که در سنین 3 تا 4 سالگی به دلیل بیماری‌ای که به آن دچار شده بود، توجه ویژه‌ای از طرف والدین‌اش به او شده بود و این توجه تا پس از بهبودی‌اش هم ادامه یافته بود. 

این جور نبود که اگر بیماری‌ای نداشت، مورد بی‌مهری و بی‌توجهی قرار می‌گرفت: والدین و خانواده فطرتاً با عشق و مهر نسبت به فرزندان‌شان زندگی می‌کردند. اما می‌توان حدس زد که وقتی سلامت یک کودک 3 ساله به خطر بیفتد، چگونه انرژی ذهنی و توجه والدینش چند برابر می‌شود و کودک، که بالذات همیشه در نگاه و لحن والدینش به دنبال توجه می‌گردد، روحش از این توجه تغذیه می‌شود، چگونه می‌تواند به آن «معتاد» شود. 

توجه والدین یک کودک بیمار، توجهی بی‌دریغ و بسیار «ارزان» است: کودک «کما هو» (چنان که هست) و بدون هیچ تلاشی، توجه دریافت می‌کند... و به توجه ارزان عادت می‌کند. بزرگ‌تر که می‌شود مهارت‌هایی کسب می‌کند در جهت جلب و کسب این توجه «ارزان». مهارت‌هایی واقعی؛ اما مهارت‌هایی که کماکان و همواره ابزار کسب توجه ارزان هستند. 

بعضی استعدادها یا قابلیت‌ها انگار که ژنتیک هستند. اما از آن میان آنهایی بیشتر رشد می‌کنند که منجر به دریافت پاسخ‌های مساعد از جانب محیط به نیاز روح و روان کودک می‌شوند. 

همة این شرایط منجر به این شده بود که مرد، به شکلی «طبیعی» در ارتباطش با دوستان (یعنی آنهایی را که ظاهراً «انتخاب» می‌کرد) بسیار اهل رواداری و ملایمت بود و از تنش‌ها پرهیز می‌کرد. کسانی که ورزش‌های رزمی می‌کنند (ما به چشم خودمان که ندیده‌ایم! اما شنیده‌ایم!) همزمان با تمرین‌های قدرت و مهارت بدنی، تمرین‌های ذهنی مفصلی هم می‌کنند برای کنترل قدرت‌هاشان: ضمن این که می‌توانند ده‌تا آجر روی‌هم را با یک ضربه از وسط نصف کنند، اما می‌توانند از کنار دیوارهای آجری عبور کنند بی‌آن که هر بار لازم باشد که پشت سرشان، برای مرمت دیوارها، بنا و کارگر صدا کنند!! اما پرهیز مرد از تنش و اصطکاک از نوع دیگری بود و از هراسی تغذیه می‌کرد که مبادا تنش منجر به قطع توجه بشود و او در «خماری» بماند! یعنی این طور نبود که تنش را «مدیریت» کند: اصولاً از شکستن (آجر که سهل است) یک کلوخ هم دوری می‌کرد و این کار را بلد نبود! 

این هم مهارت کارآمدی بود! برای این که از بیرون که می‌دیدیش، انسانی ملایم و مهربان و مساعد و همراه و دوست‌داشتنی بود... کمی زیاد حرافی می‌کرد، یک جوک را صدبار تعریف می‌کرد، دوست داشت نقل محفل باشد... اما کمک هم می‌کرد، سرویس هم می‌داد،... بی دریغ هم می‌داد... اما یک جاهایی هم به جای آن که در چیدن یا برچیدن سفره کمک کند، یک بند جوک می‌گفت و مسخره‌بازی در می‌آورد!... چرا؟ چون از آن طریق توجه بیشتری را دریافت می‌کرد. 

تا آن که (نمی‌دانم دقیقاً کی و چرا؟) یک روز متوجه شد که دیگر این وضعیت جوابش را نمی‌دهد: کیفیت توجه برایش مهم شد. و همزمان کیفیت توجه خودش به آدم‌ها هم تغییر کرد. شاید هم این دو با هم اتفاق افتاده بود. کم‌کم متوجه لایه‌های مختلف خصوصیات روحی اطرافیانش می‌شد. کماکان آنها را «می‌فهمید» و تلاش می‌کرد قضاوتشان نکند. اما اتم‌های تشکیل‌دهندة ذهن و روان آدم‌ها، برایش وزن‌های متفاوتی پیدا کرده بود. یقین داشت که هر آدمی، یک «بستة درهم» از خصوصیات مختلف و گاه متضاد است. تلاش می‌کرد آن بخش‌هایی را که بیشتر خوشایندش بود مزه‌مزه کند و باقی را نجویده ببلعد یا یواشکی تف کند... از قیاس به نفس پرهیز کند ولی آنچه را تاب نمی‌آورد بر دیگری روا ندارد. 

به تدریج یک جور ایده‌آلی از دوستی و دوست داشتن در ذهنش شکل می‌گرفت. می‌گفت «آدم‌ها را باید بتوان مانند تکه ابری که در آسمان آبی می‌گذرد دوست داشت: مگر می‌توانی به ابر بگویی بمان یا این شکلی باش یا آن شکلی نباش؟... آدم‌ها را باید مانند تک‌درختی در وسط چشم‌انداز یک دشت دوست داشت: دستت بهش نمی‌رسد ولی زیباست و دوستش داری...» 

بعدها این ایده‌آلش را کامل‌تر کرد. حالا قائل بود به این که هر رابطه‌ای از سه جزء تشکیل می‌شود: من، تو و «رابطه‌مان». این‌ها هر سه زنده‌اند و هر سه نیاز به نگهداری دارند اما معمولاً کسی حال «رابطه‌مان» را نمی‌پرسد. «من خوبم!... تو چطوری؟... خوبی؟... مواظب خودت باش!»... پس «رابطه‌مان» چی شد؟ 

دوست‌داشتن‌ای که معنایش این باشد که من و تو در داخل یک زیردریایی به نام «رابطه‌مان» داریم سفر می‌کنیم، به نظرش غیرانسانی‌ترین نوع حصر داوطلبانه(!) می‌آمد. «رابطه‌مان» شاید اسب درشکه‌ای باشد که من و تو چرخ‌هایش هستیم. بعضی‌ها اوج زحمتی که برای «رابطه‌مان» می‌کشند مثل نگهداری از آتش بخاری هیزمی است: نوبتی کشیک می‌دهند که «خاموش» نشود، اما معمولاً یکی بیدار است و دیگری در گرمای «رابطه‌مان» خوابیده. 

مرد همة این بلبل‌زبانی‌ها را از یک موقعی به بعد می‌کرد، ها!... یعنی یک وقت خیال نکنید از شکم مادرش با این ایده‌آل به دنیا آمده بود و تمام نیم‌قرن اول عمرش را صرف تحقق آن کرده بود!... اصلاً! ابداً!... (اگر نه که نمی‌گفتم «تغییر اساسی» درش ایجاد شد!) 

آخرش به این نتیجه رسید که به ما دوست داشتن را یاد نداده‌اند و ما این نابلدی خودمان را همینطور مثل یک بیماری واگیردار به بچه‌ها و اطرافیانمان منتقل می‌کنیم. هر وقت دربارة ایده‌آلش با آدم‌هایی که باور داشت ممکن است حرفش را بفهمند حرف می‌زد، سری تکان می‌دادند که «خب!... البته!... ولی چند نفر سراغ داری که اینجوری دوست بدارند؟!... که اینجوری به رابطه‌هاشان نگاه کنند؟!...» و بحث منتقل می‌شد به خیابان فاطمی، نبش پروین اعتصامی، ساختمان مرکز آمار!! 

و در این فاصله روزها و شب‌ها می‌گذشت و جمع دوستان به دوست‌نداشتن هم ادامه می‌دادند و «رابطه‌مان» نفس می‌باخت... 

این یکی از اولین نوشته‌های شعرگونه‌ای بود که مرد سروده بود: 

ساية روشن 

سايه‌ها پي‌درپي مي‌گذرند، 

جام‌ها مي‌درمي مي‌نوشند، 

نغمه‌ها ني‌درني مي‌خوانند... 

سايه‌ها سنگين‌اند، 

و عليل‌اند: 

به هم مي‌لولند. 

بر جدار لزج ليزي باورهاشان، 

برق يك آه تو را گاه به خود مي‌خواند: 

لاي اين تودة لغزندة تاريك و سياه، 

ساية روشني از عشق نفس مي‌بازد... 

دركه، دهم دي 1374